تبلیغات
وبلاگ آشـــــــــوب - داستان اصحاب كهف


داستان اصحاب كهف
أَمْ حَسِبْت أَنَّ أَصحَب الْكَهْفِ وَ الرَّقِیمِ كانُوا مِنْ ءَایَتِنَا عجَباً(9)
إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا ءَاتِنَا مِن لَّدُنك رَحْمَةً وَ هَیىْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشداً(10)
فَضرَبْنَا عَلى ءَاذَانِهِمْ فى الْكَهْفِ سِنِینَ عَدَداً(11)
ثُمَّ بَعَثْنَهُمْ لِنَعْلَمَ أَى الحِْزْبَینِ أَحْصى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً(12)
نحْنُ نَقُص عَلَیْك نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنهُمْ فِتْیَةٌ ءَامَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَهُمْ هُدًى (13)
وَ رَبَطنَا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ لَن نَّدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلَهاً لَّقَدْ قُلْنَا إِذاً شططاً(14)
هَؤُلاءِ قَوْمُنَا اتخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّوْ لا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسلْطنِ بَینٍ فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً(15)
وَ إِذِ اعْتزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا یَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ فَأْوُا إِلى الْكَهْفِ یَنشرْ لَكمْ رَبُّكُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَ یُهَیىْ لَكم مِّنْ أَمْرِكم مِّرْفَقاً(16)
وَ تَرَى الشمْس إِذَا طلَعَت تَّزَوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَات الْیَمِینِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضهُمْ ذَات الشمَالِ وَ هُمْ فى فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِك مِنْ ءَایَتِ اللَّهِ مَن یهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن یُضلِلْ فَلَن تجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُّرْشِداً(17)
وَ تحْسبهُمْ أَیْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَات الْیَمِینِ وَ ذَات الشمَالِ وَ كلْبُهُم بَسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطلَعْت عَلَیهِمْ لَوَلَّیْت مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْت مِنهُمْ رُعْباً(18)
وَ كذَلِك بَعَثْنَهُمْ لِیَتَساءَلُوا بَیْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ كمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْض یَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلى الْمَدِینَةِ فَلْیَنظرْ أَیهَا أَزْكى طعَاماً فَلْیَأْتِكم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْیَتَلَطف وَ لا یُشعِرَنَّ بِكمْ أَحَداً(19)
إِنهُمْ إِن یَظهَرُوا عَلَیْكمْ یَرْجُمُوكمْ أَوْ یُعِیدُوكمْ فى مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً(20)
وَ كذَلِك أَعْثرْنَا عَلَیهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ الساعَةَ لا رَیْب فِیهَا إِذْ یَتَنَزَعُونَ بَیْنهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیهِم بُنْیَناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَّسجِداً(21)
سیَقُولُونَ ثَلَثَةٌ رَّابِعُهُمْ كلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسةٌ سادِسهُمْ كلْبهُمْ رَجْمَا بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سبْعَةٌ وَ ثَامِنهُمْ كلْبهُمْ قُل رَّبى أَعْلَمُ بِعِدَّتهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِیلٌ فَلا تُمَارِ فِیهِمْ إِلا مِرَاءً ظهِراً وَ لا تَستَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَداً(22)
وَ لا تَقُولَنَّ لِشاى ءٍ إِنى فَاعِلٌ ذَلِك غَداً(23)
إِلا أَن یَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّك إِذَا نَسِیت وَ قُلْ عَسى أَن یهْدِیَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً(24)
وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلَث مِائَةٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسعاً(25)
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلىٍّ وَ لا یُشرِك فى حُكْمِهِ أَحَداً(26)
9. مگر پنداشته اى از میان آیه هاى ما اهل كهف و رقیم شگفت انگیز بوده اند؟
10. وقتى آن جوانان به غار رفتند و گفتند: پروردگارا، ما را از نزد خویش رحمتى عطا كن و براى ما در كارمان صوابى مهیا فرما.
11. پس در آن غار سالهاى معدود به خوابشان بردیم .
12. آنگاه بیدارشان كردیم تا بدانیم كدام یك از دو دسته مدتى را كه درنگ كرده اند، بهتر مى شمارند.
13. ما داستانشان را براى تو حق مى خوانیم . ایشان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ایمان داشتند و ما بر هدایتشان افزودیم .
14. و دلهایشان را قوى كرده بودیم كه به پا خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است و ما هرگز جز او پروردگارى نمى خوانیم ، و گرنه باطلى گفته باشیم .
15. اینان ، قوم ما، كه غیر خدا خدایان گرفته اند، چرا در مورد آنها دلیلى روشنى نمى آورند؟ راستى ستمگرتر از آن كس كه دروغى درباره خدا ساخته باشد، كیست ؟
16. اگر از آنها و از آن خدایان غیر خدا را كه مى پرستند گوشه گیرى و دورى مى كنید، پس سوى غار بروید تا پروردگارتان رحمت خویش را بر شما بگسترد و براى شما در كارتان گشایشى فراهم كند.
17. و خورشید را بینى كه چون برآید، از غارشان به طرف راست مایل شود و چون فرو رود، به جانب چپ بگردد. و ایشان در فراخنا و قسمت بلندى غارند. این از آیه هاى خداست . هر كه را خدا هدایت كند، او هدایت یافته است و هر كه را خدا گمراه كند، دیگر دوستدار و دلسوز و رهبرى برایش نخواهى یافت .
18. چنان بودند كه بیدارشان پنداشتى ولى خفتگان بودند. به پهلوى چپ و راستشان همى گرداندیم ، و سگشان بر آستانه دستهاى خویش را گشوده بود. اگر ایشان را مى دیدى ، به فرار از آنها روى مى گرداندى و از ترسشان آكنده مى شدى .
19. چنین بود كه بیدارشان كردیم تا از همدیگر پرسش كنند. یكى از آنها گفت : چقدر خوابیدید؟ گفتند: روزى یا قسمتى از روز خوابیده ایم . گفتند: پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بوده اید. یكیتان را با این پولتان به شهر بفرستید تا بنگرد طعام كدام یكیشان پاكیزه تر است و خوردنیى از آنجا براى شما بیاورد، و باید سخت دقت كند كه كسى از كار شما آگاه نشود.
20. زیرا محققا اگر بر شما آگهى و ظفر یابند، شما را یا سنگسار خواهند كرد و یا به آیین خودشان بر مى گردانند، و هرگز روى رستگارى نخواهند دید.
21. بدین سان كسانى را از آنها مطلع كردیم تا بدانند كه وعده خدا حق است و در رستاخیز تردیدى نیست . وقتى كه میان خویش در كار آنها مناقشه مى كردند، گفتند: بر غار آنها بنایى بسازید - پروردگار به كارشان داناتر است - و كسانى كه در مورد ایشان غلبه یافته بودند، گفتند: بر غار آنها عبادتگاهى خواهیم ساخت .
22. خواهند گفت : سه تن بودند، چهارمیشان سگشان بود. و گویند پنج تن بودند، ششم آنها سگشان بوده . اما بدون دلیل و در مثل رجم به غیب مى كنند. و گویند هفت تن بودند، هشتمى آنها سگشان بوده . بگو پروردگارم شمارشان را بهتر مى داند و جز اندكى شماره ایشان را ندانند. در مورد آنها مجادله مكن مگر مجادله اى بظاهر، و درباره ایشان از هیچ یك از اهل كتاب نظر مخواه .
23. درباره هیچ چیز مگو كه فردا چنین كنم ،
24. مگر آنكه خدا بخواهد. و چون دچار فراموشى شدى ، پروردگارت را یاد كن و بگو شاید پروردگارم مرا به چیزى كه به صواب نزدیك تر از این باشد، هدایت كند.
25. و در غارشان سیصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند.
26. بگو خدا بهتر داند چه مدت بسر بردند. دانستن غیب آسمانها و زمین خاص ‍ اوست ؛ چه ، او بینا و شنواست . جز او دوستى ندارند و هیچ كس را در فرمان دادن خود شریك نمى كند.
(از سوره مباركه كهف )

داستان اصحاب كهف از نظر قرآن و تاریخ
آنچه از قرآن كریم در خصوص این داستان استفاده مى شود این است كه پیامبر گرامى خود را مخاطب مى سازد كه ((با مردم درباره این داستان مجادله مكن مگر مجادله اى ظاهرى و یا روشن )) و از احدى از ایشان حقیقت مطلب را مپرس . اصحاب كهف و رقیم جوانمردانى بودند كه در جامعه اى مشرك كه جز بتها را نمى پرستیدند، نشو و نما نمودند. چیزى نمى گذرد كه دین توحید محرمانه در آن جامعه راه پیدا مى كند، و این جوانمردان بدان ایمان مى آورند. مردم آنها را به باد انكار و اعتراض ‍ مى گیرند، و در مقام تشدید و تضییق بر ایشان و فتنه و عذاب آنان بر مى آیند، و بر عبادت بتها و ترك دین توحید مجبورشان مى كنند. و هر كه به ملت آنان مى گروید از او دست بر مى داشتند و هر كه بر دین توحید و مخالفت كیش ایشان اصرار مى ورزید او را به بدترین وجهى به قتل مى رساندند.
قهرمانان این داستان افرادى بودند كه با بصیرت به خدا ایمان آوردند، خدا هم هدایتشان را زیادتر كرد، و معرفت و حكمت بر آنان افاضه فرمود، و با آن نورى كه به ایشان داده بود پیش پایشان را روشن نمود، و ایمان را با دلهاى آنان گره زد، در نتیجه جز از خدا از هیچ چیز دیگرى باك نداشتند. و از آینده حساب شده اى كه هر كس دیگرى را به وحشت مى انداخت نهراسیدند، لذا آنچه صلاح خود دیدند بدون هیچ واهمه اى انجام دادند. آنان فكر كردند اگر در میان اجتماع بمانند جز این چاره اى نخواهند داشت كه با سیره اهل شهر سلوك نموده حتى یك كلمه از حق به زبان نیاورند. و از اینكه مذهب شرك باطل است چیزى نگویند، و به شریعت حق نگروند. و تشخیص دادند كه باید بر دین توحید بمانند و علیه شرك قیام نموده از مردم كناره گیرى كنند، زیرا اگر چنین كنند و به غارى پناهنده شوند بالاخره خدا راه نجاتى پیش پایشان مى گذارد. با چنین یقینى قیام نموده در رد گفته هاى قوم و اقتراح و تحكمشان گفتند: ((ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا هولاء قومنا اتخذو امن دونه الهة لو لا یاتون علیهم بسلطان بین فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا)) آنگاه پیشنهاد پناه بردن به غار را پیش كشیده گفتند: ((و اذ اعتزلتموهم و ما یعبدون الا اللّه فاووا الى الكهف ینشر لكم ربكم من رحمتة و یهیى ء لكم من امركم مرفقا)).
آنگاه داخل شده ، در گوشه اى از آن قرار گرفتند، در حالى كه سگشان دو دست خود را دم در غار گسترده بود. و چون به فراست فهمیده بودند كه خدا نجاتشان خواهد داد این چنین عرض كردند: ((بار الها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتى عطا فرما و براى ما وسیله رشد و هدایت كامل مهیا ساز)).
پس خداوند دعایشان را مستجاب نمود و سالهایى چند خواب را بر آنها مسلط كرد، در حالى كه سگشان نیز همراهشان بود. ((آنها در غار سیصد سال و نه سال زیادتر درنگ كردند. و گردش آفتاب را چنان مشاهده كنى كه هنگام طلوع از سمت راست غار آنها بر كنار و هنگام غروب نیز از جانب چپ ایشان به دور مى گردید و آنها كاملا از حرارت خورشید در آسایش ‍ بودند و آنها را بیدار پنداشتى و حال آنكه در خواب بودند و ما آنها را به پهلوى راست و چپ مى گردانیدیم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت و اگر كسى بر حال ایشان مطلع مى شد از آنها مى گریخت و از هیبت و عظمت آنان بسیار هراسان مى گردید.
پس از آن روزگارى طولانى كه سیصد و نه سال باشد دو باره ایشان را سر جاى خودشان در غار زنده كرد تا بفهماند چگونه مى تواند از دشمنان محفوظشان بدارد، لاجرم همگى از خواب برخاسته به محضى كه چشمشان را باز كردند آفتاب را دیدند كه جایش تغییر كرده بود، مثلا اگر در هنگام خواب از فلان طرف غار مى تابید حالا از طرف دیگرش مى تابد، البته این در نظر ابتدائى بود كه هنوز از خستگى خواب اثرى در بدنها و دیدگان باقى بود. یكى از ایشان پرسید: رفقا چقدر خواب یدید؟ گفتند: یك روز یا بعضى از یك روز. و این را از همان عوض شدن جاى خورشید حدس زدند. تردیدشان هم از این جهت بود كه از عوض شدن تابش خورشید نتوانستند یك طرف تعیین كنند. عده اى دیگر گفتند: ((ربكم اعلم بما لبثتم )) و سپس اضافه كرد((فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدینة فلینظر ایها ازكى طعاما فلیاتكم برزق منه )) كه بسیار گرسنه اید، ((و لیتلطف )) رعایت كنید شخصى كه مى فرستید در رفتن و برگشتن و خریدن طعام كمال لطف و احتیاط را به خرج دهد كه احدى از سرنوشت شما خبردار نگردد، زیرا ((انهم ان یظهروا علیكم یرجموكم )) اگر بفهمند كجائید سنگسارتان مى كنند ((او یعیدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا)).
این جریان آغاز صحنه اى است كه باید به فهمیدن مردم از سرنوشت آنان منتهى گردد، زیرا آن مردمى كه این اصحاب كهف از میان آنان گریخته به غار پناهنده شدند به كلى منقرض گشته اند و دیگر اثرى از آنان نیست . خودشان و ملك و ملتشان نابود شده ، و الان مردم دیگرى در این شهر زندگى مى كنند كه دین توحید دارند و سلطنت و قدرت توحید بر قدرت سایر ادیان برترى دارد. اهل توحید و غیر اهل توحید با هم اختلافى به راه انداختند كه چگونه آن را توجیه كنند. اهل توحید كه معتقد به معاد بودند ایمانشان به معاد محكم تر شد، و مشركین كه منكر معاد بودند با دیدن این صحنه مشكل معاد برایشان حل شد، غرض خداى تعالى از برون انداختن راز اصحاب كهف هم همین بود.
آرى ، وقتى فرستاده اصحاب كهف از میان رفقایش بیرون آمد و داخل شهر شد تا به خیال خود از همشهرى هاى خود كه دیروز از میان آنان بیرون شده بود غذائى بخرد شهر دیگرى دید كه به كلى وضعش با شهر خودش ‍ متفاوت بود، و در همه عمرش چنین وضعى ندیده بود، علاوه مردمى را هم كه دید غیر همشهرى هایش بودند. اوضاع و احوال نیز غیر آن اوضاعى بود كه دیروز دیده بود. هر لحظه به حیرتش افزوده مى شود، تا آنكه جلو دكانى رفت تا طعامى بخرد پول خود را به او داد كه این را به من طعام بده - و این پول در این شهر پول رایج سیصد سال قبل بود - گفتگو و مشاجره بین دكاندار و خریدار در گرفت و مردم جمع شدند، و هر لحظه قضیه ، روشن تر از پرده بیرون مى افتاد، و مى فهمیدند كه این جوان از مردم سیصد سال قبل بوده و یكى از همان گمشده هاى آن عصر است كه مردمى موحد بودند، و در جامعه مشرك زندگى مى كردند، و به خاطر حفظ ایمان خود از وطن خود هجرت و از مردم خود گوشه گیرى كردند، و در غارى رفته آنجابه خواب فرو رفتند، و گویا در این روزها خدا بیدارشان كرده و الان منتظر آن شخصند كه برایشان طعام ببرد.
قضیه در شهر منتشر شد جمعیت انبوهى جمع شده به طرف غار هجوم بردند. جوان را هم همراه خود برده در آنجا بقیه نفرات را به چشم خود دیدند، و فهمیدند كه این شخص راست مى گفته ، و این قضیه معجزه اى بوده كه از ناحیه خدا صورت گرفته است .
اصحاب كهف پس از بیدار شدنشان زیاد زندگى نكردند، بلكه پس از كشف معجزه از دنیا رفتند و اینجا بود كه اختلاف بین مردم در گرفت ، موحدین با مشركین شهر به جدال برخاستند. مشركین گفتند: باید بالاى غار ایشان بنیانى بسازیم و به این مساءله كه چقدر خواب بوده اند كارى نداشته باشیم . و موحدین گفتند بالاى غارشان مسجدى مى سازیم .


وبلاگ آشـــــــــوب

همــــــه چـــــی بــــرای همــــــه چـــــی