تبلیغات
وبلاگ آشـــــــــوب - داستان آدم علیه السلام

داستان آدم علیه السلام
وَ إِذْ قَالَ رَبُّك لِلْمَلَئكَةِ إِنى جَاعِلٌ فى الاَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَ تجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسفِك الدِّمَاءَ وَ نحْنُ نُسبِّحُ بحَمْدِك وَ نُقَدِّس لَك قَالَ إِنى أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ(30)
وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَسمَاءَ كلَّهَا ثُمَّ عَرَضهُمْ عَلى الْمَلَئكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونى بِأَسمَاءِ هَؤُلاءِ إِن كُنتُمْ صدِقِینَ(31)
قَالُوا سبْحَنَك لا عِلْمَ لَنَا إِلا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّك أَنت الْعَلِیمُ الحَْكِیمُ(32)
قَالَ یَئَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسمَائهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائهِمْ قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنى أَعْلَمُ غَیْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ(33)
30. و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من مى خواهم در زمین جانشینى بیافرینم ، گفتند: در آنجا مخلوقى پدید مى آورى كه تباهى كند و خونها بریزد با اینكه ما تو را به پاكى مى ستاییم و تقدیس مى گوییم ؟ گفت : من چیزها مى دانم كه شما نمى دانید.
31. و خدا همه نامها را به آدم بیاموخت ، پس از آن همه آنان را به فرشتگان عرضه كرد و گفت : اگر راست مى گویید، مرا از نام اینها خبر دهید.
32. گفتند: تو را تنزیه مى كنیم . ما دانشى جز آنچه تو به ما آموخته اى نداریم ، كه داناى فرزانه تویى .
33. گفت : اى آدم ، فرشتگان را از نام ایشان آگاه كن . و چون از نام آنها آگاهشان كرد، گفت : مگر به شما نگفتم كه من نهفته هاى آسمان و زمین را مى دانم ؟ آنچه را كه شما آشكار كرده اید و آنچه را پنهان مى داشتید، مى دانم .
(از سوره مباركه بقره )
داستان آدم در قراناین مطلب (داستان خلافت انسان ) بر خلاف سایر داستانهایى كه در قرآن آمده ، تنها در یك جا آمده است و آن ، همین جاست .
پاسخى كه در این آیه از ملائكه حكایت شده ، اشعار بر این معنا دارد، كه ملائكه از كلام خدایتعالى كه فرمود: میخواهم در زمین خلیفه بگذارم ، چنین فهمیده اند كه این عمل باعث وقوع فساد و خونریزى در زمین میشود، و این سخن فرشتگان پرستش از امرى بوده كه نسبت به آن جاهل بوده اند، و این اشكالى را كه در مساءله خلافت یك موجود زمینى به ذهنشان رسیده حل كنند، نه اینكه در كار خداى تعالى اعتراض و چون و چرا كرده باشند.
پس خلاصه كلام آنان باین معنا برگشت مى كند كه : خلیفه قرار دادن تنها باین منظور است كه آن خلیفه و جانشین با تسبیح و حمد و تقدیس زبانى ، و وجودیش ، نمایانگر خدا باشد، و زندگى زمینى اجازه چنین نمایشى باو نمیدهد، بلكه بر عكس او را بسوى فساد و شر مى كشاند.
از سوى دیگر، وقتى غرض از خلیفه نشاندن در زمین ، تسبیح و تقدیس بآن معنا كه گفتیم حكایت كننده و نمایشگر صفات خدائى تو باشد، از تسبیح و حمد و تقدیس خود ما حاصل است ، پس خلیفه هاى تو مائیم ، و یا پس ما را خلیفه خودت كن ، خلیفه شدن این موجود زمینى چه فایده اى براى تو دارد؟
خدایتعالى در رد این سخن ملائكه فرمود: ((انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء كلها)).
زمینه و سیاق كلام بدو نكته اشاره دارد:
اول اینكه منظور از خلافت نامبرده جانشینى خدا در زمین بوده ، نه اینكه انسان جانشین ساكنان قبلى زمین شوند، كه در آن ایام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشین آنها كند، همچنانكه بعضى از مفسرین این احتمال را داده اند.
نكته دوم این است كه خداى سبحان در پاسخ و رد پیشنهاد ملائكه ، مسئله فساد در زمین و خونریزى در آنرا، از خلیفه زمینى نفى نكرد، و نفرمود: كه نه ، خلیفه ایكه من در زمین میگذارم خونریزى نخواهند كرد، و فساد نخواهند انگیخت ، و نیز دعوى ملائكه را (مبنى بر اینكه ما تسبیح و تقدیس ‍ تو مى كنیم ) انكار نكرد، بلكه آنانرا بر دعوى خود تقریر و تصدیق كرد.
در عوض مطلب دیگرى عنوان نمود، و آن این بود كه در این میان مصلحتى هست ، كه ملائكه قادر بر ایفاء آن نیستند، و نمیتوانند آنرا تحمل كنند، ولى این خلیفه زمینى قادر بر تحمل و ایفاى آن هست ، آرى انسان از خداى سبحان كمالاتى را نمایش میدهد، و اسرارى را تحمل مى كند، كه در وسع و طاقت ملائكه نیست .
این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است ، بطوریكه مفسده فساد و سفك دماء را جبران مى كند، ابتداء در پاسخ ملائكه فرمود: (من میدانم آنچه را كه شما نمیدانید)، و در نوبت دوم ، بجاى آن جواب ، اینطور جواب میدهد: كه (آیا بشما نگفتم من غیب آسمانها و زمین را بهتر میدانم ؟) و مراد از غیب ، همان اسماء است ، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائكه اصلا اطلاعى نداشتند از اینكه در این میان اسمائى هست ، كه آنان علم بدان ندارند، ملائكه این را نمیدانستند، نه اینكه از وجود اسماء اطلاع داشته ، و از علم آدم بآنها بى اطلاع بوده اند، و گرنه جا نداشت خدایتعالى از ایشان از اسماء بپرسد، و این خود روشن است ، كه سئوال نامبرده بخاطر این بوده كه ملائكه از وجود اسماء بى خبر بوده اند.
و گرنه حق مقام ، این بود كه باین مقدار اكتفاء كند، كه بآدم بفرماید: (ملائكه را از اسماء آنان خبر بده )، تا متوجه شوند كه آدم علم بآنها را دارد، نه اینكه از ملائكه بپرسد كه اسماء چیست ؟
پس این سیاق بما مى فهماند: كه ملائكه ادعاى شایستگى براى مقام خلافت كرده ، و اذعان كردند باینكه آدم این شایستگى را ندارد، و چون لازمه این مقام آنست كه خلیفه اسماء را بداند، خدایتعالى از ملائكه از اسماء پرسید، و آنها اظهار بى اطلاعى كردند، و چون از آدم پرسید، و جواب داد باین وسیله لیاقت آدم براى حیازت این مقام ، و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید.
و سخن كوتاه آنكه معلوم میشود آنچه آدم از خدا گرفت ، و آن علمى كه خدا بوى آموخت ، غیر آن علمى بود كه ملائكه از آدم آموختند، علمى كه براى آدم دست داد، حقیقت علم باسماء بود، كه فرا گرفتن آن براى آدم ممكن بود، و براى ملائكه ممكن نبود، و آدم اگر مستحق و لایق خلافت خدائى شد، بخاطر همین علم باسماء بوده ، نه بخاطر خبر دادن از آن ، و گرنه بعد از خبر دادنش ، ملائكه هم مانند او با خبر شدند، دیگر جا نداشت كه باز هم بگویند: ما علمى نداریم ، ((سبحانك لا علم لنا، الا ما علمتنا))، (منزهى تو، ما جز آنچه تو تعلیممان داده اى چیزى نمى دانیم ).

وبلاگ آشـــــــــوب

همــــــه چـــــی بــــرای همــــــه چـــــی