تبلیغات
وبلاگ آشـــــــــوب - داستان حضرت زکریا و یحیی (ع)
داستان زكریا و یحیى علیهماالسلام
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
كهیعص (1)
ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّك عَبْدَهُ زَكرِیَّا(2)
إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا(3)
قَالَ رَب إِنى وَهَنَ الْعَظمُ مِنى وَ اشتَعَلَ الرَّأْس شیْباً وَ لَمْ أَكن بِدُعَائك رَب شقِیًّا(4)
وَ إِنى خِفْت الْمَوَلىَ مِن وَرَاءِى وَ كانَتِ امْرَأَتى عَاقِراً فَهَب لى مِن لَّدُنك وَلِیًّا(5)
یَرِثُنى وَ یَرِث مِنْ ءَالِ یَعْقُوب وَ اجْعَلْهُ رَب رَضِیًّا(6)
یَزَكرِیَّا إِنَّا نُبَشرُك بِغُلَمٍ اسمُهُ یحْیى لَمْ نجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سمِیًّا(7)
قَالَ رَب أَنى یَكُونُ لى غُلَمٌ وَ كانَتِ امْرَأَتى عَاقِراً وَ قَدْ بَلَغْت مِنَ الْكبرِ عِتِیًّا(8)
قَالَ كَذَلِك قَالَ رَبُّك هُوَ عَلىَّ هَینٌ وَ قَدْ خَلَقْتُك مِن قَبْلُ وَ لَمْ تَك شیْئاً(9)
قَالَ رَب اجْعَل لى ءَایَةً قَالَ ءَایَتُك أَلا تُكلِّمَ النَّاس ثَلَث لَیَالٍ سوِیًّا(10)
فخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ فَأَوْحَى إِلَیهِمْ أَن سبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِیًّا(11)
یَیَحْیى خُذِ الْكتَب بِقُوَّةٍ وَ ءَاتَیْنَهُ الحُْكْمَ صبِیًّا(12)
وَ حَنَاناً مِّن لَّدُنَّا وَ زَكَوةً وَ كانَ تَقِیًّا(13)
وَ بَرَّا بِوَلِدَیْهِ وَ لَمْ یَكُن جَبَّاراً عَصِیًّا(14)
وَ سلَمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوت وَ یَوْمَ یُبْعَث حَیًّا(15)

به نام خداى رحمان و رحیم
1. كاف ، هاء، یاء، عین ، صاد.
2. (این رمز عنوان ) یادآورى رحمت پروردگارت به بنده خود زكریاست .
3. آن دم كه پروردگارش را ندا داد، ندایى پنهانى .
4. گفت : پروردگارا، من از پیرى استخوانم سست و سرم سفید شده است و در زمینه خواندن تو - اى پروردگار - بى بهره نبوده ام .
5. من از بعد خویش از وارثانم بیم دارم و زنم نازاست ، مرا از نزد خود فرزندى عطا كن .
6. تا از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد و - پروردگارا - او را پسندیده گردان .
7. (پس بدو گفتیم :) اى زكریا، ما به تو مژده پسرى مى دهیم كه نامش یحیى است و از پیش همنامى براى وى قرار نداده ایم .
8. گفت : پروردگارا، چگونه باشد مرا پسرى با اینكه همسرم نازاست و خودم از پیرى به فرتوتى رسیده ام ؟
9. (حامل پیام به وى ) گفت : پروردگار تو چنین است و همو فرموده كه این بر من آسان است ، از پیش نیز تو را كه چیزى نبودى ، خلق كرده ام .
10. گفت : پروردگارا، براى من علامتى بگذار. گفت : نشانه ات این باشد كه سه شب تمام با مردم سخن گفتن نتوانى .
11. پس ، از عبادتگاه نزد قوم خود شد و با اشاره به آنان دستور داد كه صبح و شام خدا را تسبیح گویید.
12. (ما گفتیم :) اى یحیى ، این كتاب را به جد و جهد تمام بگیر. و در طفولیت او را حكمت و فرزانگى دادیم .
13. و به او رحمت و محبت از ناحیه خود و پاكى (روح و عمل ) بخشیدیم ، و او پرهیزكار بود.
14. و با پدر و مادرش نیكوكار بود و سركش و نافرمان نبود.
15. درود بر وى روزى كه تولد یافت و روزى كه مى میرد و روزى كه زنده برانگیخته مى شود.
(از سوره مباركه مریم )
گفتارى پیرامون داستان زكریا و یحیى (ع )
1. ستایش قرآن كریم از زكریا (ع )
خداى تعالى زكریا (علیه السلام ) را در كلام خود به صفت نبوت و وحى توصیف نموده ، و نیز در اول سوره مریم او را به عبودیت و در سوره انعام در عداد انبیایش شمرده ، و از صالحینش و از مجتبینش خوانده ، كه عبارتند از مخلصون و همچنین از مهدیونش دانسته است .
2. تاریخ زندگیش 
قرآن كریم از تاریخ زندگى آن جناب غیر از دعاى او در طلب فرزند و استجابت دعایش و تولد فرزندش یحیى چیزى نیاورده ، و این قسمت از زندگى آن جناب را بعد از نقل سرگذشتش با مریم كه چگونه عبادت مى كند و چگونه خدا كرامتها را به او داده نقل كرده است .
آرى در این قسمت فرموده زكریا متكفل امر مریم شد، چون مریم پدرش ‍ عمران را از دست داده بود، و چون بزرگ شد از مردم كناره گیرى كرد، و در محرابى كه در مسجد به خود اختصاص داده بود مشغول عبادت شد، و تنها زكریا به او سر مى زد، و هر وقت به محراب او مى رفت مى دید نزد او رزقى آماده است ، مى پرسید این غذا را چه كسى برایت آورده ؟ مى گفت : این از ناحیه خداى تعالى است كه خداى تعالى به هر كه بخواهد بدون حساب روزى مى دهد.
در اینجا طمع زكریا به رحمت خدا تحریك شد، خداى خود را خواند، و از او فرزندى از همسرش درخواست نمود، و ذریه طیبه اى مساءلت كرد، و با اینكه او خودش مردى سالخورده ، و همسرش زنى نازا بود، دعایش ‍ مستجاب شد، و در حالى كه در محراب خود به نماز ایستاده بود ملائكه ندایش دادند: اى زكریا خداى تعالى تو را به فرزندى كه اسمش یحیى است بشارت مى دهد، زكریا براى اینكه قلبش اطمینان یابد و بفهمد این ندا از ناحیه خدا بوده و یا از جاى دیگر، پرسید پروردگارا آیتى به من بده كه بفهمم این ندا از تو بود، خطاب آمد آیت و نشانه تو این است كه سه روز زبانت از تكلم با مردم بسته مى شود، و سه روز جز با اشاره و رمز نمى توانى سخن بگوئى ، و همینطور هم شد، از محراب خود بیرون شده نزد مردم آمد، و به ایشان اشاره كرد كه صبح و شام تسبیح خدا گوئید، و خدا همسر او را اصلاح نموده یحیى را بزائید (سوره آل عمران ، آیات 37 - 41، سوره مریم ، آیات 2 - 11، سوره انبیاء آیات 89 - 90).
قرآن كریم درباره سرانجام و مال امر او و چگونگى درگذشتش چیزى نفرموده ، ولى در اخبار بسیارى از طرق شیعه و سنى آمده كه قومش او را به قتل رساندند، بدین صورت كه وقتى تصمیم گرفتند او را بكشند او فرار كرده و به درخت پناهنده شد، درخت شكافته شد و او در داخل درخت قرار گرفته درخت به حال اولش برگشت ، شیطان ایشان را به نهانگاه وى خبر داد، و گفت كه باید درخت را اره كنید، ایشان همین كار را كردند و آن جناب را با اره دو نیم نمودند، و به این وسیله از دنیا رفت .
در بعضى از روایات آمده كه سبب كشتن وى این بود كه او را متهم كردند كه با حضرت مریم عمل منافى عفت انجام داده و از این راه مریم به عیسى (علیهماالسلام ) حامله شده و دلیلشان این بود كه غیر از زكریا كسى به مریم سر نمى زد، جهات دیگرى نیز روایت شده .
ادب زكریا (ع ) در دعا براى درخواست فرزند از پروردگار
و از آن جمله دعائى است كه از حضرت زكریا نقل كرده و فرموده :
((ذكر رحمه ربك عبده زكریا. اذ نادى ربه نداء خفیا. قال رب انى وهن العظم منى و اشتعل الراس شیبا و لم اكن بدعائك رب شقیا. و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك ولیا. یرتنى و یرث من آل یعقوب و اجعله رب رضیا)).
تنها چیزى كه آن جناب را وادار و ترغیب كرد كه چنین دعائى كند و از پروردگار خود فرزندى بخواهد، مشاهده داستان مریم دختر عمران و زهد و عبادت او بود، و ادب عبودیتى بود كه خداوند به وى كرامت كرده و رزق غیبى آسمانى بود كه از ناحیه خود ارزانیش داشته بود، و قرآن این داستان را چنین شرح مى دهد:
((و كفلها زكریا كلما دخل علیها زكریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انى لك هذا قالت هو من عندالله ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب . هنالك دعا زكریا ربه قال رب هب لى من لدنك ذریه طیبه انك سمیع الدعاء)).
از دیدن آن عنایاتى كه به مریم داشت آتش شوق به داشتن فرزندى طیب و صالح در دلش زبانه كشید، فرزندى كه از او ارث ببرد و پروردگار او را به طور مرضى عبادت كند، همانطورى كه مریم وارث عمران شد و جد و جهدش ‍ در عبادت پروردگارش به نهایت رسید و از ناحیه مقدسه اش به آن كرامتها نائل آمد، چیزى كه هست خود را پیر مردى مى دید كه قوایش همه از دست رفته و همچنین از همسرش هم مایوس بود، زیرا او زنى نازاى مادر زاد بود، از این نظر حسرتى از محرومیت از فرزندى طیب ومرضى داشت كه خدا مى داند و بس و لیكن در عین حال از طرفى هم غیرتى نسبت به پروردگار خود داشت و مى خواست از پروردگارش كه چنین عزتى (اولاد دار شدن در پیرى ) به وى بدهد. این درخواست ، او را بر آن مى داشت كه به درگاه او رجوع نموده و تضرعى پیش آورد كه باعث برانگیختن لطف و ترحم او باشد، و آن این بود كه خاطرات خود را از این درگاه بدین تفصیل معروض ‍ دارد كه از دوران جوانى تا امروز كه استخوانهایش سست و سرش سفید شده دائما معتكف و گداى این درگاه بوده و هیچ وقت ناامید و تهى دست بر نگشته است ، و او خداى سبحان را خدائى شنواى دعا یافته است . این نحو تضرع ، خود باعث مى شده كه خدا این دعایش را نیز شنیده و او را وارثى پسندیده ، ارزانى دارد. و دلیل بر اینكه گفتیم هیجان غم و اندوه مسلط بر نفس زكریا شده و آن جناب را وادار به چنین درخواستى نمود، این است كه پروردگار متعال بعد از اینكه به وحى ، استجابت دعایش را اعلام مى كند از قول آن جناب چنین حكایت مى فرماید:
((قال رب انى یكون لى غلام و كانت امراتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتیا. قال كذلك قال ربك هو على هین و قد خلقتك من قبل و لم تك شیئا)).
و وجه دلالت این آیه بر مدعاى ما روشن است ، زیرا آیه شریفه ظهور در این دارد كه وقتى زكریا مژده استجابت دعایش را شنیده از خود بیخود شده و از غرابت درخواستى كه كرده بوده و جوابى كه شنیده به حیرت فرو رفته تا حدى كه به صورت استبعاد از این استجابت پرسش نموده و براى اطمینان خاطر درخواست نشانه و دلیلى بر آن نموده است و این درخواستش هم به اجابت رسیده .
به هر حال ادبى را كه آن حضرت در دعاى خود به كار برده ، همان بیان حالى است كه از اندوه درونیش و حزنى كه عنان از كفش ربوده ، كرده است ، و براى اینكه در موقفى قرار دهد كه هر بیننده دلسوزى بر او رقت كند مقدم بر دعا این جهت را ذكر كرد كه حالش در راه عبادت پروردگارش بكجا انجامیده ، و چطور تمامى عمر خود را در سلوك طریقه انابه و مسئلت سپرى كرده است ، آنگاه درخواست فرزند نمود و آنرا به اینكه پروردگارش ‍ شنواى دعا است موجه و معلل كرد، غرضش از مقدمه دعایش این بود نه اینكه خواسته باشد با عبادتهاى سالیان دراز خود بر پروردگار خود منتى گذاشته باشد - حاشا از مقام نبوت او - پس معنى گفتار او - بنابر آنچه كه در سوره آل عمران است - كه گفت : ((رب هب لى من لدنك ذریه طیبه انك سمیع الدعاء))این است كه پروردگارا! اگر من از تو این درخواست را كردم نه از این جهت بود كه براى عبودیت (دعا)ى چندین ساله ام ارزشى در نزد تو قائلم یا در آن منتى بر تو دارم ، بلكه از این جهت بود كه تو را شنواى دعاى بندگانت و پذیراى دعوت سائلین مضطرب ، یافتم ، و اینك از ترس خویشاوندان باز مانده ام و همچنین علاقه شدیدم به داشتن ذریه اى طیب كه تو را بندگى كند مرا به چنین درخواستى وا داشت .
در سابق هم گذشت كه ادب دیگرى كه آن جناب در كلام خود به كار برده این بود كه دنبال ترس از خویشاوندان گفت : ((و اجعله رب رضیا)) و كلمه ((رضى )) گر چه به حسب طبع هیاءت و صیغه دلالت مى كند بر ثبوت رضا براى موصوف (یحیى ) و به حسب اطلاق شامل مى شود هم رضاى خدا را و هم رضاى زكریا را و هم رضاى یحیى را، لیكن اینكه در سوره آل عمران گف ت : ((ذریه طیبه )) از آنجائى كه داراى چنان اطلاقى نیست دلالت مى كند بر اینكه مقصود به رضا، رضاى زكریا است و اما اینكه چطور داراى چنان اطلاقى نیست ؟ براى اینكه ذریه وقتى طیب است كه براى صاحبش باشد نه براى غیر.
داستان یحیى (ع ) در قرآن
1. ستایش قرآن كریم از یحیى (ع )
خداى عزوجل آن جناب را در چند جاى قرآن یاد كرده و او را به ثناى جمیلى ستوده ، از آن جمله او را تصدیق كننده كلمه اى از خدا (یعنى نبوت مسیح ) خوانده و او را سید و مایه آبروى قومش و حصور (بى زن ) خوانده ، و پیغمبرى از صالحین نامیده ، ((سوره آل عمران ، آیه 39)). و نیز از مجتبین یعنى مخلصین و راه یافتگان خوانده (سوره انعام ، آیه 85 تا 87) و نام او را خودش نهاده ، و او را یحیى نامیده ، كه قبل از وى هیچ كس بدین نام مسمى نشده ، و او را ماءمور به اخذ كتاب به قوت نموده ، و او را در كودكى حكم داده ، و بر او در سه روز زندگیش سلام فرستاده ، روزى كه متولد شد، و روزى كه از دنیا مى رود و روزى كه دوباره زنده مى شود (سوره مریم ، آیات 2 - 15) و به طور كلى دودمان زكریا را مدح كرده و فرموده ((انّهم كانوا یسارعون فى الخیرات و یدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خاشعین )) اینان مردمى بودند كه در خیرات ساعى و كوشا بودند و ما را به رغبت و از رهبت و خشوع مى خواندند ((سوره انبیاء، آیه 90)) و مقصود از كلمه اینان یحیى و پدر و مادر او است .
2. تاریخ زندگیش 
یحیى (علیه السلام ) به طور معجره آسا و خارق العاده براى پدر و مادرش ‍ متولد شد، چون پدرش پیرى فرتوت و مادرش زنى نازا بود، و هر دو از فرزنددار شدن ماءیوس بودند، در چنین حالى خداى تعالى یحیى را به ایشان ارزانى داشت ، و یحیى (علیه السلام ) از همان كودكى مشغول عبادت شد خداى تعالى از كودكى او را حكمت داده بود، او تمام عمر را به زهد و انقطاع گذرانید، و هرگز با زنان نیامیخت و هیچ یك از لذائذ دنیا او را از خدا به خود مشغول نساخت .
یحیى (علیه السلام ) معاصر عیسى بن مریم (علیهماالسلام ) بود و نبوت او را تصدیق كرد و او در میان قوم خود سید و شریف بود به طورى كه دلها همه به او توجه مى نمود و به سویش میل مى كرد، مردم پیرامونش جمع مى شدند، و او ایشان را موعظه مى كرد، و به توبه از گناهان دعوت مى نمود، و به تقوى دستور مى داد تا روزى كه كشته شد.
و در قرآن كریم درباره كشته شدنش چیزى نیامده ، ولى در اخبار آمده كه سبب شهادتش این بود كه زنى زناكار در عهد او مى زیسته و پادشاه بنى اسرائیل مفتون او شد، و با او مراوده كرد یحیى (علیه السلام ) وى را از این كار نهى مى نمود و ملامتش مى كرد، و چون در قلب پادشاه عظیم و محترم بود لذا پادشاه از اطاعتش ناگزیر بود، این معنا باعث شد كه زن زانیه نسبت به آن جناب كینه توزى كند، از آن به بعد به پادشاه دست نمى داد مگر بعد از آنكه سر یحیى را از بدنش جدا نموده برایش هدیه بفرستد، پادشاه نیز چنین كرد آن جناب را به قتل رسانده و سر مقدسش را براى زن زانیه هدیه فرستاد.
و در بعضى از اخبار دیگر آمده كه سبب قتلش این بود كه پادشاه عاشق برادرزاده خود شد، و مى خواست با او ازدواج كند یحیى (علیه السلام ) او را نهى مى كرد و مخالفت مى نمود، تا آنكه وقتى همسر برادرش دختر را آن چنان آرایش كرد كه تمام قلب شاه را مسخر كند، با چنین وضعى دخترش را نزد پادشاه فرستاد، و به او گفته بود كه چون خواست از تو كام بگیرد مخالفت كن ، و بگو شرطش این است كه سر یحیى را برایم حاضر كنى ، او نیز بلادرنگ سر یحیى را از بدن جدا نموده در طشتى طلا گذاشت ، و براى دختر برادر حاضر ساخت .
و در روایات ، احادیث بسیارى درباره زهد و عبادت و گریه او از ترس خدا و درباره مواعظ و حكمتهاى او وارد شده .
داستان زكریا و یحیى (ع ) در انجیل
در انجیل آمده است : در ایام سلطنت هیرودس پادشاه یهودیان ، كاهنى بود به نام زكریا و از فرقه ابیا، همسر او زنى بود از دختران هارون به نام الیصابات این زن و شوهر هر دو نسبت به خداى تعالى فرمانبردار و هر دو اهل عبادت و عمل به سفارشات رب و احكام او بودند، و در عبادت خدا گوش به ملامتهاى مردم نمى دادند، و از فرزند محروم بودند چون الیصابات زنى نازا بود علاوه بر اینكه عمرى طولانى پشت سر گذاشته بودند.
روزى در بینى كه سرگرم كه انت براى فرقه خود بود بر حسب عادت كاهنان قرعه به نامش اصابت كرد كه آن روز بخور دادن هیكل رب (كلیسا) را عهده بگیرد، رسم مردم این بود كه در موقع بخور دادن تمامى نمازگزاران از هیكل بیرون مى آمدند، وقتى زكریا داخل هیكل شد فرشته پروردگار در حالى كه طرف دست راست قربانگاه بخور ایستاده بود برایش ظاهر شد، زكریا از دیدن او وحشت كرد و مضطرب شد فرشته گفت اى زكریا نترس من خواهش تو را و همسرت الیصابات را شنیدم به زودى فرزندى برایت مى آورد و باید او را یوحنا بنامى ، از ولادت او فرحى و مسرتى به تو دست مى دهد، و بسیارى از ولادت او خوشحال مى شوند، زیرا او در برابر پروردگار مردى عظیم خواهد بود، نه خمرى مى نوشد، و نه مسكرى ، از همان شكم مادر پر از روح القدس به دنیا مى آید، و بسیارى از بنى اسرائیل را به درگاه رب معبودشان برمى گرداند، پیشاپیش او روح ایلیا و نیروى او در حركت است تا دلهاى پدران را به فرزندان و عاصیان را به فكرت ابرار و نیكان برگرداند، تا حزبى مستعد و قوى براى رب فراهم شود، زكریا با فرشته گفت چگونه به این اطمینان پیدا كنم ؟ چون من مردى سالخورده و همسرم زنى نازا و پیر است ، فرشته پاسخش داد كه من جبرئیلم كه همواره در برابر خدا گوش بفرمانم ، خدا مرا فرستاده تا با تو گفتگو كنم ، و تو را به این مژده نوید دهم ، و تو از همین الان لال مى شوى و تا روزى كه این فرزند متولد شود نمى توانى با كسى سخن گوئى ، و این شكنجه به خاطر این است كه تو كلام مرا كه بزودى صورت مى بندد تصدیق ننمودى .
مردم بیرون هیكل منتظر آمدن زكریا بودند و از دیر كردنش تعجب مى كردند، و وقتى بیرون آمد دیدند كه نمى تواند حرف بزند، فهمیدند كه در هیكل خوابش برده ، و خوابى دیده است ، زكریا با اشاره با ایشان حرف مى زد و همچنین ساكت بود.
پس از آنكه ایام خدمتش در هیكل تمام شد، و به خانه اش رفت ، چیزى نگذشت كه همسرش الیصابات حامله شد، و مدت پنج ماه خود را پنهان مى كرد، و با خود مى گفت پروردگار من اینطور با من رفتار كرد، و در ایامى كه نظرى به من داشت مرا از عار و ننگ كه در مردم داشتم نجات داد.
انجیل سپس مى گوید: مدت حمل الیصابات تمام شد، و پسرى آورد، همسایگان و خویشان وقتى شنیدند كه خدا رحمتش را نسبت به او فراوان كرده با او در مسرت شركت كردند، و در همان روز دلاك آوردند تا او را ختنه كند، و او را به اسم پدرش زكریا نامیدند، ولى مادرش قبول نكرد، و گفت ، نه ، باید یوحنا نامیده شود، گفتند در میان قبیله و عشیره تو چنین نامى نیست ، لذا از پدرش زكریا پرسیدند میل دارد چه اسمى بر او بگذارند، او كه تا آن روز، قادر بر حرف زدن نبود لوحى خواست تا در آن بنویسد لوح را آوردند در آن نوشت یوحنا، همه تعجب كردند، و در همان حال زبان زكریا باز شد، و خداى را شكر گفت ، همسایگان همه و همه دچار دهشت و ترس ‍ شدند وهمه عجائبى را كه دیده بودند به یكدیگر مى گفتند، تا در تمامى كوههاى یهودى نشین پر شد، و همه در دل مى گفتند تا ببینى عاقبت این بچه چه باشد، و قطعا دست پروردگار با او است ، چون پدرش زكریا هم پر از روح القدس بود و ادعاى نبوت مى كرد ...
و باز در انجیل آمده كه در سال پانزدهم از سلطنت طیباریوس قیصر كه بیلاطس نبطى والى بر یهودیان و هیرودس رئیس بر ربع جلیل و فیلبس ‍ برادرش رئیس بر ربع ایطوریه و كوره تراخوتینس و لیسانیوس رئیس بر ربع ابلیه بودند در ایام ریاست حنان و قیافا بر كاهنان كلمه خدا بر یوحنا فرزند زكریا در صحرا صورت گرفت .
و به همین مناسبت فرمانى به تمامى شهرهاى پیرامون اردن رسید كه مردم معمودیه توبه و مغفرت گناهان را انجام دهند، و این قصه در سفر اقوال اشعیاى پیغمبر نیز آمده كه : ((آوازى از صحرا بر آمد كه آماده راه خدا باشید، و راه او را هموار سازید، بدانید كه همه بیابانها پر مى شود و همه كوهها و تلها به فرمان در مى آید، و همه كجى ها راست مى شود، و همه دره ها، راه هموار مى گردد و بشر خلاصى خداى را به چشم مى بیند.
و شنیدند كه به مردمى كه براى تعمید از آن بیرون شده بودند مى گفت اى فرزندان افعى ها چه كسى به شما یاد داد كه از غضب آینده فرار كنید؟ باید كه میوه هائى كه سزاوار توبه باشد درست كنید، و هرگز درباره خود نگوئید كه ما پدرى چون ابراهیم داریم ، چون به شما مى گویم كه خدا قادر است از این سنگها فرزندانى براى ابراهیم درست كند، و الان تبر بر ریشه درختان گذاشته شده هر درختى كه بار نمى دهد از ریشه بریده مى شود و در آتش ‍ مى سوزد.
جمعیت پرسیدند پس چكار كنیم ؟ جواب داد هركس دو دست لباس دارد یك دست آن را به كسى بدهد كه برهنه است ، و همچنین هركس طعام اضافه دارد به كسى بدهد كه ندارد، مالیات بگیران آمدند كه تعمید شوند، پرسیدند اى معلم ما چگونه تعمید كنیم ؟ گفت : بیش از آنچه كه حق شما است نگیرید، لشگریان هم آمدند و پرسیدند ما چه كنیم گف ت شما به كسى ظلم نكنید و افتراء نبندید و به مواجب خود اكتفاء كنید.
در همان موقعى كه مردم منتظر و همه در دلهایشان درباره یوحنا فكر مى كردند كه نكند او همان مسیح باشد یوحنا به همه چنین جواب گفت : من شما را به آب تعمید مى دهم ، و لیكن بعد از من كسى نزد شما مى آید كه از من قوى تر است ، كسى است كه من خود را قابل آن نمى دانم كه بند كفشش ‍ را باز كنم ، او به زودى شما را به روح القدس و آتش غسل خواهد داد كه طبقش در دست او است و به زودى خرمن خود را پاكیره كرده گندمها را در انبار خود جمع نموده ، كاه را به آتشى كه هرگز خاموش نشود و به چیرهاى بسیارى دیگر آتش مى زند، و همینطور مردم را موعظه مى كرد و بشارت مى داد.
و اما هیرودس رئیس ربع به خاطر اینكه آبرویش در میان مردم در مساءله هیرود یا همسر برادرش فیلبس و نیز به خاطر شرارت هائى كه داشت به مخاطره افتاده بود، یك خطائى بزرگتر از همه مرتكب شد و آن این بود كه یوحنا را به زندان افكند.
و در انجیل آمده كه هیرودس خودش به دست خود یوحنا را به زندان مى برد و بند بر او مى نهاد و این كار را به خاطر هیرودیا همسر برادرش ‍ قیلبس مى كرد، چون خودش با او ازدواج كرده بود، و یوحنا با این عمل وى مخالفت مى كرد، كه ازدواج تو با همسر برادرت حلال نیست ، و از همین روى هیرودیا كینه او را در دل داشت ، مى خواست او را بكشد، نمى توانست ، چون هیرودس از یوحنا حساب مى برد و مى دانست كه او مردى نكوكار و مقدس است ، و همواره او را محافظت مى كرد كلامش را شنیده اعمال بسیارى به جا مى آورد و سخنش را به خوشى مى شنید تا آنكه روزى چنین اتفاق افتاد كه هیرودس براى جشن میلادش شامى تهیه كرده ، بزرگان مملكت و افسران ارتش و هزاره هاى لشگر را دعوت كرده بود، موقعى كه همه جمع شده بودند دختر هیرودیا وارد شده در مجلس ‍ رقصى كرد كه هیرودس و كرسى نشینان او همه خوشحال شدند، شاه بدو گفت : هر چه مى خواهى بخواه تا به تو بدهم و سوگند یاد كرد كه هر چه از من بخواهى مى دهم هر چند نصف مملكتم باشد، دختر برون شده به مادرش بگفت و پرسید كه چه بخواهم ؟ گفت سر بریده یوحنا معمدان را بخواه ، دختر در همان لحظه و به سرعت نزد شاه رفت و گفت : مى خواهم همین الان سر بریده یوحنا معمدان را در طبقى برایم حاضر كنى ، شاه در اندوه شد، چون از یك سو نمى خواست چنین كارى بكند و از سوى دیگر جلو كرسى نشینان خود سوگند یاد كرده بود و لذا جلادى را فرستاد تا سر از بدن او جدا كرده بیاورد، او هم رفت و در زندان سر از بدن یوحنا جدا نموده ، در طبقى گذاشت و آورده نزد دختر نهاد دختر هم آن را به مادرش ‍ داد، شاگردان یوحنا چون این بشنیدند آمدند و بدن بى سر او را برداشته دفن كردند.
این بود آنچه كه در انجیل آمده البته در اناجیل اخبار دیگرى نیز راجع به یحیى (علیه السلام ) است كه از حدود آنچه ما در اینجا آوردیم تجاوز نمى كند، خواننده متدبّر و گوهر شناس مى تواند گفته هاى ما را، كه از انجیل ها نقل كردیم ، با آنچه قبلا آوردیم تطبیق كند و موارد اختلاف را به دست آورد.

وبلاگ آشـــــــــوب

همــــــه چـــــی بــــرای همــــــه چـــــی