تبلیغات
وبلاگ آشـــــــــوب - داستان ذوالقرنین

داستان ذوالقرنین
وَ یَسئَلُونَك عَن ذِى الْقَرْنَینِ قُلْ سأَتْلُوا عَلَیْكُم مِّنْهُ ذِكراً(83)
إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فى الاَرْضِ وَ ءَاتَیْنَهُ مِن كلِّ شىْءٍ سبَباً(84)
فَأَتْبَعَ سبَباً(85)
حَتى إِذَا بَلَغَ مَغْرِب الشمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُب فى عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْماً قُلْنَا یَذَا الْقَرْنَینِ إِمَّا أَن تُعَذِّب وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسناً(86)
قَالَ أَمَّا مَن ظلَمَ فَسوْف نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّكْراً(87)
وَ أَمَّا مَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلَهُ جَزَاءً الحُْسنى وَ سنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسراً(88)
ثمَّ أَتْبَعَ سبَباً(89)
حَتى إِذَا بَلَغَ مَطلِعَ الشمْسِ وَجَدَهَا تَطلُعُ عَلى قَوْمٍ لَّمْ نجْعَل لَّهُم مِّن دُونهَا سِتراً(90)
كَذَلِك وَ قَدْ أَحَطنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبراً(91)
ثمَّ أَتْبَعَ سبَباً(92)
حَتى إِذَا بَلَغَ بَینَ السدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لا یَكادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً(93)
قَالُوا یَذَا الْقَرْنَینِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فى الاَرْضِ فَهَلْ نجْعَلُ لَك خَرْجاً عَلى أَن تجْعَلَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُمْ سدًّا(94)
قَالَ مَا مَكَّنى فِیهِ رَبى خَیرٌ فَأَعِینُونى بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَكمْ وَ بَیْنهُمْ رَدْماً(95)
ءَاتُونى زُبَرَ الحَْدِیدِ حَتى إِذَا ساوَى بَینَ الصدَفَینِ قَالَ انفُخُوا حَتى إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونى أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطراً(96)
فَمَا اسطعُوا أَن یَظهَرُوهُ وَ مَا استَطعُوا لَهُ نَقْباً(97)
قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبى فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبى جَعَلَهُ دَكاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبى حَقًّا(98)
83. از تو از ذوالقرنین پرسند. بگو: براى شما از او خبرى خواهم رساند.
84. ما به او در زمین تمكن دادیم و از هر چیز وسیله اى عطا كردیم .
85. پس راهى را تعقیب كرد.
86. چون به غروبگاه آفتاب رسید، آن را دید كه در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و نزدیك چشمه گروهى را یافت . گفتیم : اى ذوالقرنین ، یا عذاب مى كنى یا میان آنان طریقه اى نیكو پیش مى گیرى .
87 .گفت : هر كه ستم كند، زود باشد كه عذابش كنیم و پس از آن سوى پروردگارش ‍ برند و سخت عذابش كند.
88. و هر كه ایمان آورد و كار شایسته كند، پاداش نیك دارد و او را از فرمان خویش ‍ كارى آسان گوییم .
89. و آنگاه راهى را دنبال كرد
90. تا به طلوع گاه خورشید رسید و آن را دید كه بر قومى طلوع مى كند كه ایشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ایم .
91. چنین بود و ما از آن چیزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتیم .
92. آنگاه راهى را دنبال كرد.
93. تا وقتى میان دو كوه رسید، مقابل آن قومى را یافت كه سخن نمى فهمیدند.
94. گفتند: اى ذوالقرنین ، یاءجوج و ماءجوج در این سرزمین تباهكارند. آیا براى تو خراجى مقرر داریم كه میان ما و آنها سدى بنا كنى ؟
95. گفت : آن چیزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به نیرو كمك دهید تا میان شما و آنها حایلى كنم .
96. قطعات آهن پیش من آرید. تا چون میان دو دیواره پر شد، گفت : بدمید. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من آرید تا بر آن بریزم .
97. پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.
98. گفت : این رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بیاید، آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است .
(از سوره مباركه كهف )

داستان ذوالقرنین در قرآن
قرآن كریم متعرض اسم او و تاریخ زندگى و ولادت و نسب و سایر مشخصاتش نشده . البته این رسم قرآن كریم در همه موارد است كه در هیچ یك از قصص گذشتگان به جزئیات نمى پردازد. در خصوص ذوالقرنین هم اكتفا به ذكر سفرهاى سه گانه او كرده ، اول رحلتش به مغرب تا آنجا كه به محل فرو رفتن خورشید رسیده و دیده است كه آفتاب در عین ((حمئة )) و یا((حامیه )) فرو مى رود، و در آن محل به قومى برخورده است . و رحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده ، تا آنجا كه به محل طلوع خورشید رسیده ، و در آنجا به قومى برخورده كه خداوند میان آنان و آفتاب ساتر و حاجبى قرار نداده .
و رحلت سومش تا به موضع بین السدین بوده ، و در آنجا به مردمى برخورده كه به هیچ وجه حرف و كلام نمى فهمیدند و چون از شر یاجوج و ماجوج شكایت كردند، و پیشنهاد كردند كه هزینه اى در اختیارش بگذارند و او بر ایشان دیوارى بكشد، تا مانع نفوذ یاجوج و ماجوج در بلاد آنان باشد. او نیز پذیرفته و وعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزویش را مى كنند بوده باشد، ولى از قبول هزینه خوددارى كرده است و تنها از ایشان نیروى انسانى خواسته است . آنگاه از همه خصوصیات بناى سد تنها اشاره اى به رجال و قطعه هاى آهن و دمه اى كوره و قطر نموده است .
این آن چیزى است كه قرآن كریم از این داستان آورده ، و از آنچه آورده چند خصوصیت و جهت جوهرى داستان استفاده مى شود: اول اینكه صاحب این داستان قبل از اینكه داستانش در قرآن نازل شود بلكه حتى در زمان زندگى اش ذوالقرنین نامیده مى شد، و این نكته از سیاق داستان یعنى جمله ((یسئلونك عن ذى القرنین )) و ((قلنا یا ذا القرنین )) و ((قالوا یا ذى القرنین )) به خوبى استفاده مى شود، (از جمله اول برمى آید كه در عصر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) قبل از نزول این قصه چنین اسمى بر سر زبانها بوده ، كه از آن جناب داستانش را پرسیده اند. و از دو جمله بعدى به خوبى معلوم مى شود كه اسمش همین بوده كه با آن خطابش ‍ كرده اند ).
خصوصیت دوم اینكه او مردى مؤ من به خدا و روز جزاء و متدین به دین حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كریم گفته است : ((هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا)) و نیز گفته : ((اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الى ربه فیعذبه عذابا نكرا و اما من آمن و عمل صالحا...))گذشته از اینكه آیه ((قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا))كه خداوند اختیار تام به او مى دهد، خود شاهد بر مزید كرامت و مقام دینى او مى باشد، و مى فهماند كه او به وحى و یا الهام و یا به وسیله پیغمبرى از پیغمبران تایید مى شد، و او را كمك مى كرده .
خصوصیت سوم اینكه او از كسانى بوده كه خداوند خیر دنیا و آخرت را برایش جمع كرده بود. اما خیر دنیا، براى اینكه سلطنتى به او داده بود كه توانست با آن به مغرب و مشرق آفتاب برود، و هیچ چیز جلوگیرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر و زبون او باشند. و اما آخرت ، براى اینكه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده به صلح و عفو و رفق و كرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر در میان بشر سلوك كرد، كه همه اینها از آیه ((انا مكنا له فى الارض و اتیناه من كل شى ء سببا)) استفاده مى شود. علاوه بر آنچه كه از سیاق داستان بر مى آید كه چگونه خداوند نیروى جسمانى و روحانى به او ارزانى داشته است .
جهت چهارم اینكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد و آنان را عذاب نمود.
جهت پنجم اینكه سدى كه بنا كرده در غیر مغرب و مشرق آفتاب بوده ، چون بعد از آنكه به مشرق آفتاب رسیده پیروى سببى كرده تا به میان دو كوه رسیده است ، و از مشخصات سد او علاوه بر اینكه گفتیم در مشرق و مغرب عالم نبوده این است كه میان دو كوه ساخته شده ، و این دو كوه را كه چون دو دیوار بوده اند به صورت یك دیوار ممتد در آورده است . و در سدى كه ساخته پاره هاى آهن و قطر به كار رفته ، و قطعا در تنگنائى بوده كه آن تنگنا رابط میان دو قسمت مسكونى زمین بوده است .

قدماى از مورخین هیچ یك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذوالقرنین و یا شبیه به آن باشد اسم نبرده اند.
و نیز اقوامى به نام یاجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذوالقرنین باشد نام نبرده اند. بله به بعضى از پادشاهان حمیر از اهل یمن اشعارى نسبت داده اند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده و یكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى ((تبع )) داشته را به نام ذوالقرنین اسم برده و در سروده هایش این را نیز سروده كه او به مغرب و مشرق عالم سفر كرد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آینده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسید - ان شاء الله .
و نیز ذكر یاجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتیق آمده . از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوین تورات : ((اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و یافث كه بعد از طوفان براى هر یك فرزندانى شد، فرزندان یافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشك و نبراس )).
و در كتاب حزقیال اصحاح سى و هشتم آمده : ((خطاب كلام رب به من شد كه مى گفت : اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمین ماجوج رئیس روش ماشك و نوبال ، كن ، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سید و رب این چنین گفته : اى جوج رئیس روش ماشك و نوبال ، علیه تو برخاستم ، تو را برمى گردانم و دهنه هائى در دو فك تو مى كنم ، و تو و همه لشگرت را چه پیاده و چه سواره بیرون مى سازم ، در حالى كه همه آنان فاخرترین لباس بر تن داشته باشند، و جماعتى عظیم و با سپر باشند همه شان شمشیرها به دست داشته باشند، فارس و كوش و فوط با ایشان باشد كه همه با سپر و كلاه خود باشند، و جومر و همه لشگرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبه هاى كثیرى با تو باشند)).
مى گوید: ((به همین جهت اى پسر آدم باید ادعاى پیغمبرى كنى و به جوج بگویى سید رب امروز در نزدیكى سكناى شعب اسرائیل در حالى كه در امن هستند چنین گفته : آیا نمى دانى و از محلت از بالاى شمال مى آیى )).
و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مى گوید: ((و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پیغمبرى كن و بگو سید رب اینچنین گفته : اینك من علیه توام اى جوج اى رئیس روش ماشك و نوبال و اردك و اقودك ، و تو را از بالاهاى شمال بالا مى برم ، و به كوه هاى اسرائیل مى آورم ، و كمانت را از دست چپت و تیرهایت را از دست راستت مى زنم ، كه بر كوه هاى اسرائیل بیفتى ، و همه لشگریان و شعوبى كه با تو هستند بیفتند، آیا مى خواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشیهاى بیابان شوى ؟ بر روى زمین بیفتى ؟ چون من به كلام سید رب سخن گفتم ، و آتشى بر ماجوج و بر ساكنین در جزائر ایمن مى فرستم ، آن وقت است كه مى دانند منم رب ...)).
و در خواب یوحنا در اصحاح بیستم مى گوید: ((فرشته اى دیدم كه از آسمان نازل مى شد و با او است كلید جهنم و سلسله و زنجیر بزرگى بر دست دارد، پس مى گیرد اژدهاى زنده قدیمى را كه همان ابلیس و شیطان باشد، و او را هزار سال زنجیر مى كند، و به جهنمش مى اندازد و درب جهنم را به رویش بسته قفل مى كند، تا دیگر امتهاى بعدى را گمراه نكند، و بعد از تمام شدن هزار سال البته باید آزاد شود، و مدت اندكى رها گردد)).
آنگاه مى گوید: ((پس وقتى هزار سال تمام شد شیطان از زندانش آزاد گشته بیرون مى شود، تا امتها را كه در چهار گوشه زمینند جوج و ماجوج همه را براى جنگ جمع كند در حالى كه عددشان مانند ریگ دریا باشد، پس بر پهناى گیتى سوار شوند و لشگرگاه قدیسین را احاطه كنند و نیز مدینه محبوبه را محاصره نمایند، آن وقت آتشى از ناحیه خدا از آسمان نازل شود و همه شان را بخورد، و ابلیس هم كه گمراهشان مى كرد در دریاچه آتش و كبریت بیفتد، و با وحشى و پیغمبر دروغگو بباشد، و به زودى شب و روز عذاب شود تا ابد الا بدین )).
از این قسمت كه نقل شده استفاده مى شود كه ((ماجوج )) و یا ((جوج و ماجوج )) امتى و یا امتهائى عظیم بوده اند، و در قسمتهاى بالاى شمال آسیا از آبادیهاى آن روز زمین مى زیسته اند، و مردمانى جنگجو و معروف به جنگ و غارت بوده اند.
اینجاست كه ذهن آدمى حدس قریبى مى زند، و آن این است كه ذوالقرنین یكى از ملوك بزرگ باشد كه راه را بر این امتهاى مفسد در زمین سد كرده است ، و حتما باید سدى كه او زده فاصل میان دو منطقه شمالى و جنوبى آسیا باشد، مانند دیوار چین و یا سد باب الابواب و یا سد داریال و یا غیر آنها.
تاریخ امم آن روز جهان هم اتفاق دارد بر اینكه ناحیه شمال شرقى از آسیا كه ناحیه احداب و بلندیهاى شمال چین باشد موطن و محل زندگى امتى بسیار بزرگ و وحشى بوده امتى كه مدام رو به زیادى نهاده جمعیتشان فشرده تر مى شد، و این امت همواره بر امتهاى مجاور خود مانند چین حمله مى بردند، و چه بسا در همانجا زاد و ولد كرده به سوى بلاد آسیاى وسطى و خاورمیانه سرازیر مى شدند، و چه بسا كه در این كوه ها به شمال اروپا نیز رخنه مى كردند. بعضى از ایشان طوائفى بودند كه در همان سرزمینهائى كه غارت كردند سكونت نموده متوطن مى شدند، كه اغلب سكنه اروپاى شمالى از آنهایند، و در آنجا تمدنى به وجود آورده ، و به زراعت و صنعت مى پرداختند. و بعضى دیگر برگشته به همان غارتگرى خود ادامه مى دادند.
بعضى از مورخین گفته اند كه یاجوج و ماجوج امتهائى بوده اند كه در قسمت شمالى آسیا از تبت و چین گرفته تا اقیانوس منجمد شمالى و از ناحیه غرب تا بلاد تركستان زندگى مى كردند این قول را از كتاب ((فاكهة الخلفاء و تهذیب الاخلاق )) ابن مسكویه ، و رسائل اخوان الصفاء، نقل كرده اند.
و همین خود موءید آن احتمالى است كه قبلا تقویتش كردیم ، كه سد مورد بحث یكى از سدهاى موجود در شمال آسیا فاصل میان شمال و جنوب است .

مورخین و ارباب تفسیر در این باره اقوالى بر حسب اختلاف نظریه شان در تطبیق داستان دارند:
الف - به بعضى از مورخین نسبت مى دهند كه گفته اند: سد مذكور در قرآن همان دیوار چین است . آن دیوار طولانى میان چین و مغولستان حائل شده ، و یكى از پادشاهان چین به نام((شین هوانك تى )) آن را بنا نهاده ، تا جلو هجومهاى مغول را به چین بگیرد. طول این دیوار سه هزار كیلومتر و عرض ‍ آن 9 متر و ارتفاعش پانزده متر است ، كه همه با سنگ چیده شده ، و در سال 264 قبل از میلاد شروع و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافته است ، پس ‍ ذوالقرنین همین پادشاه بوده .
و لیكن این مورخین توجه نكرده اند كه اوصاف و مشخصاتى كه قرآن براى ذوالقرنین ذكر كرده و سدى كه قرآن بنایش را به او نسبت داده با این پادشاه و این دیوار چین تطبیق نمى كند، چون درباره این پادشاه نیامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد، و سدى كه قرآن ذكر كرده میان دو كوه واقع شده و در آن قطعه هاى آهن و قطر، یعنى مس مذاب به كار رفته ، و دیوار بزرگ چین كه سه هزار كیلومتر است از كوه و زمین همینطور، هر دو مى گذرد و میان دو كوه واقع نشده است ، و دیوار چین با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى به كارى نرفته .
ب - به بعضى دیگرى از مورخین نسبت داده اند كه گفته اند: آنكه سد مذكور را ساخته یكى از ملوك آشور بوده كه در حوالى قرن هفتم قبل از میلاد مورد هجوم اقوام سیت قرار مى گرفته ، و این اقوام از تنگناى كوه هاى قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحیه غربى ایران هجوم مى آوردند
و چه بسا به خود آشور و پایتختش ((نینوا)) هم مى رسیدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و غارت و برده گیرى مى زدند، بناچار پادشاه آن دیار براى جلوگیرى از آنها سدى ساخت كه گویا مراد از آن سد ((باب الابواب )) باشد كه تعمیر و یا ترمیم آن را به كسرى انوشیروان یكى از ملوك فارس نسبت مى دهند. این گفته آن مورخین است و لیكن همه گفتگو در این است كه آیا با قرآن مطابق است یا خیر ؟.
ج - صاحب روح المعانى نوشته : بعضیها گفته اند او، یعنى ذو القرنین ، اسمش فریدون بن اثفیان بن جمشید پنجمین پادشاه پیشدادى ایران زمین بوده ، و پادشاهى عادل و مطیع خدا بوده . و در كتاب صور الاقالیم ابى زید بلخى آمده كه او مؤ ید به وحى بوده و در عموم تواریخ آمده كه او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش تقسیم كرد، قسمتى را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت كرد، قسمت دیگر زمین یعنى روم و دیار مصر و مغرب را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترك و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و براى هر یك قانونى وضع كرد كه با آن حكم براند، و این قوانین سهگانه را به زبان عربى سیاست نامیدند، چون اصلش ((سى ایسا)) یعنى سه قانون بوده .
و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین ((صاحب دو قرن )) این بوده كه او دو طرف دنیا را مالك شد، و یا در طول ایام سلطنت خود مالك آن گردید، چون سلطنت او به طورى كه در روضة الصفا آمده پانصد سال طول كشید، و یا از این جهت بوده كه شجاعت و قهر او همه ملوك دنیا را تحت الشعاع قرار داد.
اشكال این گفتار این است كه تاریخ بدان اعتراف ندارد.
د- بعضى دیگر گفته اند: ذوالقرنین همان اسكندر مقدونى است كه در زبانها مشهور است ، و سد اسكندر هم نظیر یك مثلى شده ، كه همیشه بر سر زبانها هست . و بر این معنا روایاتى هم آمده ، مانند روایتى كه در قرب الاسناد از موسى بن جعفر (علیه السلام ) نقل شده ، و روایت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم )، و روایت وهب بن منبه كه هر دو در الدرالمنثور نقل شده .
و بعضى از قدماى مفسرین از صحابه و تابعین ، مانند معاذ بن جبل - به نقل مجمع البیان - و قتاده - به نقل الدرالمنثور نیز همین قول را اختیار كرده اند.
و بوعلى سینا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مى كند او را به نام اسكندر ذوالقرنین مى نامد، فخر رازى هم در تفسیر كبیر خود بر این نظریه اصرار و پافشارى دارد.
و خلاصه آنچه گفته این است كه : قرآن دلالت مى كند بر اینكه سلطنت این مرد تا اقصى نقاط مغرب ، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش یافته ، و این در حقیقت همان معموره آن روز زمین است ، و مثل چنین پادشاهى باید نامش جاودانه در زمین بماند، و پادشاهى كه چنین سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است و بس .
چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم و مغرب را برچیده و بر همه آن سرزمینها مسلط شد، و تا آنجا پیشروى كرد كه دریاى سبز و سپس مصر را هم بگرفت . آنگاه در مصر به بناى شهر اسكندریه پرداخت ، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سركوبى بنى اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت ، و در قربانگاه (مذبح ) آنجا قربانى كرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولى گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهاى خیلى دور جنگ كرد، سپس به سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسیارى ساخت ، سپس به عراق بازگشته در شهر ((زور)) و یا رومیه مدائن از دنیا برفت ، و مدت سلطنتش ‍ دوازده سال بود.
خوب ، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذوالقرنین بیشتر آبادیهاى زمین را مالك شد، و در تاریخ هم به ثبوت رسید كه كسى كه چنین نشانهاى داشته باشد اسكندر بوده ، دیگر جاى شك باقى نمى ماند كه ذوالقرنین همان اسكندر مقدونى است .
اشكالى كه در این قول است این است كه : ((اولا اینكه گفت پادشاهى كه بیشتر آبادیهاى زمین را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است )) قبول نداریم ، زیرا چنین ادعائى در تاریخ مسلم نیست ، زیرا تاریخ ، سلاطین دیگرى را سراغ مى دهد كه ملكش اگر بیشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است .
و ثانیا اوصافى كه قرآن براى ذوالقرنین برشمرده تاریخ براى اسكندر مسلم نمى داند، و بلكه آنها را انكار مى كند.
مثلا قرآن كریم چنین مى فرماید كه ((ذو القرنین مردى مؤ من به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین توحید داشته در حالى كه اسكندر مردى وثنى و از صابئى ها بوده ، همچنان كه قربانى كردنش براى مشترى ، خود شاهد آن است .
و نیز قرآن كریم فرموده ((ذو القرنین یكى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مى كرده )) و تاریخ براى اسكندر خلاف این را نوشته است .
و ثالثا در هیچ یك از تواریخ آنان نیامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد.
و در كتاب ((البدایة و النهایه )) در باره ذوالقرنین گفته : اسحاق بن بشر از سعید بن بشیر از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذوالقرنین است ، و پدرش ‍ اولین قیصر روم بوده ، و از دودمان سام بن نوح بوده است . و اما ذوالقرنین دوم اسكندر پسر فیلبس بوده است . (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم مى رساند و مى گوید:) او مقدونى یونانى مصرى بوده ، و آن كسى بوده كه شهر اسكندریه را ساخته ، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته ، و از اسكندر ذوالقرنین به مدت بس طولانى متاخر بوده .
و دومى نزدیك سیصد سال قبل از مسیح بوده ، و ارسطاطالیس حكیم وزیرش بوده ، و همان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته ، و ملوك فارس را ذلیل ، و سرزمینشان را لگدكوب نموده است .
در دنباله كلامش مى گوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان كردیم كه بیشتر مردم گمان كرده اند كه این دو اسم یك مسمى داشته ، و ذوالقرنین و مقدونى یكى بوده ، و همان كه قرآن اسم مى برد همان كسى بوده كه ارسطاطالیس وزارتش را داشته است ، و از همین راه به خطاهاى بسیارى دچار شده اند. آرى اسكندر اول ، مردى مؤ من و صالح و پادشاهى عادل بوده و وزیرش حضرت خضر بوده است ، كه به طورى كه قبلا بیان كردیم خود یكى از انبیاء بوده . و اما دومى مردى مشرك و وزیرش مردى فیلسوف بوده ، و میان دو عصر آنها نزدیك دو هزار سال فاصله بوده است ، پس این كجا و آن كجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر كسى بسیار كودن باشد كه میان این دو اشتباه كند.
در این كلام به كلامى كه سابقا از فخر رازى نقل كردیم كنایه مى زند و لیكن خواننده عزیز اگر در آن كلام دقت نماید سپس به كتاب او آنجا كه سرگذشت ذوالقرنین را بیان مى كند مراجعه نماید، خواهد دید كه این آقا هم خطائى كه مرتكب شده كمتر از خطاى فخر رازى نیست ، براى اینكه در تاریخ اثرى از پادشاهى دیده نمى شود كه دو هزار سال قبل از مسیح بوده ، و سیصد سال در زمین و در اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق و جهت شمال سلطنت كرده باشد، و سدى ساخته باشد و مردى مؤ من صالح و بلكه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در طلب آب حیات به ظلمات رفته باشد، حال چه اینكه اسمش اسكندر باشد و یا غیر آن .
ه - جمعى از مورخین از قبیل اصمعى در ((تاریخ عرب قبل از اسلام )) و ابن هشام در كتاب ((سیره )) و ((تیجان )) و ابو ریحان بیرونى در ((آثار الباقیه )) و نشوان بن سعید در كتاب((شمس العلوم ))و... - به طورى كه از آنها نقل شده - گفته اند كه ذوالقرنین یكى از تبابعه اذواى یمن و یكى از ملوك حمیر بوده كه در یمن سلطنت مى كرده .
آنگاه در اسم او اختلاف كرده اند، یكى گفته : مصعب بن عبدالله بوده ، و یكى گفته صعب بن ذى المرائد اول تبابعه اش دانسته ، و این همان كسى بوده كه در محلى به نام بئر سبع به نفع ابراهیم (علیه السلام ) حكم كرد. یكى دیگر گفته : تبع الاقرن و اسمش حسان بوده . اصمعى گفته وى اسعد الكامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن ، ملقب به ملكى كرب دوم بوده ، و او فرزند ملك تبع اول بوده است . بعضى هم گفته اند نامش ((شمر یرعش )) بوده است .
و دو بیت دیگر كه ترجمه اش نیز گذشت .
مقریزى در كتاب ((الخطط)) خود مى گوید: بدان كه تحقیق علماى اخبار به اینجا منتهى شده كه ذوالقرنین كه قرآن كریم نامش را برده و فرموده : ((و یسالونك عن ذى القرنین ...)) مردى عرب بوده كه در اشعار عرب نامش ‍ بسیار آمده است ، و اسم اصلى اش صعب بن ذى مرائد فرزند حارث رائش ، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح ، فرزند عار ملطاط، فرزند سكسك ، فرزند وائل ، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب ، فرزند یعرب ، فرزند قحطان ، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح ، فرزند أ رفخشد، فرزند سام ، فرزند نوح بوده است .
و او پادشاهى از ملوك حمیر است كه همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شده اند. و ذوالقرنین تبعى بوده صاحب تاج ، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه كرده و سرانجام براى خدا تواضع كرده با خضر رفیق شد. و كسى كه خیال كرده ذوالقرنین همان اسكندر پسر فیلبس ‍ است اشتباه كرده ، براى اینكه كلمه ((ذو)) عربى است و ذوالقرنین از لقبهاى عرب براى پادشاهان یمن است ، و اسكندر لفظى است رومى و یونانى .
ابو جعفر طبرى گفته : خضر در ایام فریدون پسر ضحاك بوده البته این نظریه عموم علماى اهل كتاب است ، ولى بعضى گفته اند در ایام موسى بن عمران ، و بعضى دیگر گفته اند در مقدمه لشگر ذوالقرنین بزرگ كه در زمان ابراهیم خلیل (علیه السلام ) بوده قرار داشته است . و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیده است ، و به ذوالقرنین اطلاع نداده . از همراهان ذوالقرنین نیز كسى خبردار نشد، در نتیجه تنها خضر جاودان شد، و او به عقیده علماى اهل كتاب همین الا ن نیز زنده است .
ولى دیگران گفته اند: ذو القرنینى كه در عهد ابراهیم (علیه السلام ) بوده همان فریدون پسر ضحاك بوده ، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است .
ابو محمد عبد الملك بن هشام در كتاب تیجان كه در معرفت ملوك زمان نوشته بعد ازذكر حسب و نسب ذوالقرنین گفته است :
ذكر حسب و نسب ذوالقرنین گفته است : وى تبعى بوده داراى تاج . در آغاز سلطنت ستمگرى كرد و در آخر تواضع پیشه گرفت ، و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنیا رفت .
و اما اسكندر، یونانى بوده و او را اسكندر مقدونى مى گفتند، و مجدونى اش نیز خوانده اند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاكى بوده ؟ گفت : از حمیر بود و نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، و او همان است كه خدایش در زمین مكنت داده و از هر سببى به وى ارزانى داشت ، و او به دو قرن آفتاب و به رأ س زمین رسید و سدى بر یاجوج و ماجوج ساخت .
بعضى به او گفتند: پس اسكندر چه كسى بوده ؟ گفت : او مردى حكیم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دریا در آفریقا منارى ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریاى عرب آمد و در آن دیار آثار بسیارى از كارگاه ها و شهرها بنا نهاد.
از كعب الاحبار پرسیدند كه ذوالقرنین كه بوده ؟ گفت : قول صحیح نزد ما كه از احبار و اسلاف خود شنیده ایم این است كه وى از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، و اما اسكندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل (علیه السلام ) بوده . و رجال اسكندر، زمان مسیح را درك كردند كه از جمله ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده اند.
و همدانى در كتاب انساب گفته : كهلان بن سبا صاحب فرزندى شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالك و غالب و عمیكرب بوده است . هیثم گفته : عمیكرب فرزند سبا برادر حمیر و كهلان بود. عمیكرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالك فدرحا و مهیلیل گردید و غالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از مهیلیل بن عمیكرب بن سبا سلطنت یافت . و عریب صاحب فرزندى به نام عمرو شد و عمرو هم داراى زید و همیسع گشت كه ابا الصعب كنیه داشت . و این ابا الصعب همان ذوالقرنین اول است


وبلاگ آشـــــــــوب

همــــــه چـــــی بــــرای همــــــه چـــــی