تبلیغات
وبلاگ آشـــــــــوب - داستان هابیل و قابیل پسران حضرت آدم (ع)
داستان هابیل و قابیل
وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ ابْنىْ ءَادَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الاَخَرِ قَالَ لاَقْتُلَنَّك قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ(27)
لَئن بَسطت إِلىَّ یَدَك لِتَقْتُلَنى مَا أَنَا بِبَاسِطٍ یَدِى إِلَیْك لاَقْتُلَك إِنى أَخَاف اللَّهَ رَب الْعَلَمِینَ(28)
إِنى أُرِیدُ أَن تَبُوأَ بِإِثْمِى وَ إِثمِك فَتَكُونَ مِنْ أَصحَبِ النَّارِ وَ ذَلِك جَزؤُا الظلِمِینَ(29)
فَطوَّعَت لَهُ نَفْسهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصبَحَ مِنَ الخَْسِرِینَ(30)
فَبَعَث اللَّهُ غُرَاباً یَبْحَث فى الاَرْضِ لِیرِیَهُ كَیْف یُوَرِى سوْءَةَ أَخِیهِ قَالَ یَوَیْلَتى أَ عَجَزْت أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَرِى سوْءَةَ أَخِى فَأَصبَحَ مِنَ النَّدِمِینَ(31)
مِنْ أَجْلِ ذَلِك كتَبْنَا عَلى بَنى إِسرءِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسا بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فى الاَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاس جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاس جَمِیعاً وَ لَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسلُنَا بِالْبَیِّنَتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِیراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِك فى الاَرْضِ لَمُسرِفُونَ(32)
27. اى محمد، داستان دو پسران آدم را كه داستانى است بحق (و خالى از خلاف واقع ) براى مردم بیان كن كه هر دو در راه خدا و به منظور نزدیك شدن به او چیزى پیشكش ‍ كردند. از یكى از آن دو قبول شد و از دیگرى قبول نشد. آن كه قربانیش قبول نشد به آن كه از او قبول شد گفت : من تو را خواهم كشت . او گفت : خدا تعالى قربانى را از مردم باتقوا قبول مى كند.
28. و تو اگر دست خود را به سوى من دراز كنى كه مرا بكشى ، من هرگز دست خود را به سویت و براى كشتنت دراز نخواهم كرد، زیرا من از خدا مالك و مدبر همه عالم است ، مى ترسم .
29. من از این عمل تو كراهتى ندارم ، چون اگر مرا بكشى ، هم وبال گناهان مرا به دوش ‍ مى كشى و هم وبال گناهان خودت را، و در نتیجه از اهل آتش مى شوى و سزاى ستمكاران همین آتش است .
30. پس از وسوسه هاى پى درپى و بتدریج دلش براى كشتن برادرش رام شد و او را كشت و در نتیجه از زیانكاران شد.
31. و در اینكه كشته برادر را چه كند، سرگردان شد. خداى تعالى كلاغى را ماءمور كرد تا با منقار خود زمین را بكند (و چیزى در آن پنهان كند) و به او نشان دهد كه چگونه جثه برادرش را در زمین پنهان كند. (وقتى عمل كلاغ را دید) گفت : واى بر من كه آن قدر ناتوان بودم كه نتوانستم مثل این كلاغ باشم و جثه برادرم را در خاك دفن كنم . آن وقت حالتى چون حالت همه پشیمانها به او دست داد.
32. به خاطر همین ماجرا (كه از حسد و تكبر و هواپرستى انسان خبر مى دهد) بود كه ما به بنى اسرائیل اعلام كردیم كه هر كس یك انسان را بكشد بدون اینكه او كسى را كشته باشد و یا فسادى در زمین كرده باشد، مثل این است كه همه مردم را كشته (چون انسانیت را مورد حمله قرار داده كه در همه یكى است )، و هر كس یك انسان را از مرگ نجات دهد، مثل این است كه همه را از مرگ نجات داده ، و با اینكه رسولان ما براى بنى اسرائیل معجزاتى روشن آوردند، با این حال بسیارى از ایشان بعد از آن همه پیامبر (كه برایشان بیامد) در زمین زیاده روى مى كنند.
(از سوره مباركه مائده )
این آیات از داستان پسران آدم خبر مى دهد، و سبب پدید آمدن آنرا حسد دانسته ، مى فرماید حسد كار آدمى را به جائى مى كشاند كه حتى برادر برادر خود را بنا حق به قتل برساند و آنگاه كه فهمید از زیانكاران شده پشیمان مى گردد، پشیمانى اى كه هیچ سودى ندارد و این آیات به همین معنا مربوط به گفتار در آیات قبل است كه در باره بنى اسرائیل مى فرمود استنكافشان از ایمان به فرستاده خدا و امتناعشان از قبول دعوت حقه جز به خاطر حسد و ستمگرى نبود، آرى همه اینها آثار شوم حسد است ، حسد است كه آدمى را وادار مى كند برادر خود را بكشد و سپس او را در آتش ندامت و حسرتى مى اندازد كه راه فرار و نجاتى از آن نیست ، پس باید كه اهل عبرت از این داستان عبرت گرفته در حس حسادت و سپس در كفرى كه اثر آن حسادت است اصرار نورزند.
در تفسیر عیاشى از هشام بن سالم از حبیب سجستانى از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آمده كه فرمود: وقتى دو پسران آدم قربانى خود را تقدیم نمودند، از یكى قبول شد و از دیگرى قبول نگردید، و در اینكه از كدام قبول شد و از كدام رد گردید فرمود: از هابیل قبول شد و از قابیل نشد-، قابیل از این ماجرا گرفتار طوفانى از حسد گردید و به دشمنى با هابیل پرداخت و همواره در كمین بود كه او را در خلوتى ببیند و كارش را یكسره كند، تا آنكه روزى او را در خلوت و دور از چشم آدم دید، بر او حمله كرد و او را كشت ، و خداى تعالى قسمتى از داستان آن دو برادر را كه گفتگوئى است كه قبل از فاجعه قتل ، بین آن دو رد و بدل شده ، در قرآن كریم آورده است (تا آخر حدیث ).
مؤ لف : این روایت از بهترین روایاتى است كه در خصوص این داستان وارد شده ، و این روایتى است طولانى كه امام (علیه السلام ) در آن فرموده هبت الله (شیث ) بعد از این ماجرا براى پدرش آدم متولد شد و آدم او را وصى خود قرار داد، و وصیت آن جناب همچنان در بین انبیا (علیهم السلام ) جریان یافت كه ما ان شاءالله آن روایت را در جاى مناسبى نقل مى كنیم ، و از ظاهر آن بر مى آید كه قابیل برادرش هابیل را بدون اطلاع و به نیرنگ به قتل رسانده ، (مثلا پیشنهاد كرده كه به گردش بروند همینكه به نقطه اى دور از دیگران رسیده اند دست به كار قتلش شده ) و كارى كرده كه او نتواند از خود دفاع كند، همانطور كه در بیان گذشته خود گفتیم ، مناسب با اعتبار هم همین است .
این را هم باید دانست هر آن روایتى كه نام این دو پسر آدم را ضبط كرده همان هابیل و قابیل است ، و آنچه در تورات رائج ، در دست یهود آمده هابیل و قایین است ، ولى تورات هیچ سندى ندارد، براى اینكه سند تمامى تورات هاى موجود در روى زمین منتهى به یك نفر مجهول الحال مى شود و علاوه بر آن خرافات و تحریف هائى كه دارد هویدا است .
و در تفسیر قمى مى گوید: پدرم از حسن بن محبوب از هشام بن سالم از ابى حمزه ثمالى از ثویر بن ابى فاخته برایمان حدیث كرد كه وى گفت : من از على بن الحسین (علیهم االسلام ) شنیدم كه براى رجالى از قریش سخن مى گفت ، تا آنجا كه فرمود: هنگامى كه دو پسران آدم قربانى خود را انتخاب مى كردند یكى از آن دو از میان گوسفندانى كه خود پرورش داده بود گوسفندى چاقتر قربانى كرد و دیگرى یك دسته سنبل قربانى كرد، در نتیجه قربانى صاحب گوسفند كه همان هابیل باشد قبول شد و از آن دیگرى قبول نشد و بدین جهت قابیل بر هابیل خشم كرد و گفت به خدا سوگند تو را مى كشم ، هابیل گفت : خداى تعالى تنها از متقیان قبول مى كند و تو اگر براى كشتن من دست به سویم دراز كنى من هرگز دست به سویت نمى گشایم كه به قتلت برسانم ، براى اینكه من از رب العالمین مى ترسم ، من مى خواهم تو هم گناه مرا به دوش بكشى و هم گناه خودت را، تا از اهل آتش شوى و سزاى ستمكاران همین است .
سرانجام هواى نفس قابیل ، كشتن برادر را در نظرش زینت داد، و در قالب امر پسندیده اى جلوه گر ساخت ولى در اینكه چگونه برادر را بكشد سرگردان ماند و ندانست كه چگونه تصمیم خود را عملى سازد، تا آنكه ابلیس به نزدش آمد و به او تعلیم داد كه سر برادر را بین دو سنگ بگذارد و سپس سنگ زیرین را بر سر او بكوبد قابیل بعد از آنكه برادر را كشت نفهمید جسد او را چه كند در این حال بود كه دو كلاغ از راه رسیده و به یكدیگر حمله ور شدند، یكى از آنها دیگرى را كشت و آنگاه زمین را با پنجه اش حفر كرد و كلاغ مرده را در آن چاله دفن نمود، قابیل چون این منظره را دید فریاد برآورد كه : واى بر من ! آیا من عاجزتر از یك كلاغ بودم كه نتوانستم بقدر آن حیوان بفهمم كه چگونه جسد برادرم را دفن كنم ، در نتیجه از پشیمانان شد، و گودالى كند و جسد برادر را در آن دفن نمود، و از آن به بعد دفن مردگان در میان انسانها سنت شد.
قابیل به سوى پدر برگشت ، آدم هابیل را با او ندید از وى پرسید: پسرم را كجا گذاشتى ؟ قابیل گفت : مگر او را به من سپرده بودى ؟ آدم گفت : با من بیا ببینم كجا قربانى كردید، در این لحظه به دل آدم الهام شد كه چه اتفاقى رخ داده ، همینكه به محل قربانى رسید همه چیز برایش روشن شد، لذا آدم آن سرزمین را كه خون هابیل را در خود فرو برد لعنت كرد و دستور داد قابیل را لعنت كنند و از آسمان ندائى به قابیل شد كه تو، به جرم كشتن برادرت ملعون شدى ، از آن به بعد دیگر زمین هیچ خونى را فرو نبرد.
آدم از آن نقطه بر گشت و چهل شبانه روز بر هابیل گریست ، چون بى تابیش ‍ طاقت فرسا شد، شكوه به درگاه خدا برد، خداى تعالى به وى وحى كرد كه من پسرى به تو مى دهم تا جاى هابیل را بگیرد، چیزى نگذشت كه حوا پسرى پاك و پر بركت بزاد، روز هفتم میلاد آن پسر، خداى تعالى به آدم وحى كرد كه اى آدم این پسر هبه و بخششى است از من به تو، بنابراین او را هبت الله نام بگذار و آدم چنین كرد.
مؤ لف : این روایت معتدل ترین روایات وارده در این قصه و ملحقات آن است و با اینكه معتدل ترین آنها است مع ذلك متن آن خالى از اضطراب نیست ، براى اینكه از ظاهرش برمى آید كه قابیل نخست هابیل را تهدید به قتل كرده ، و آنگاه در حیرت شده كه چگونه او را به قتل برساند، و این دو جمله با هم نمى سازند، زیرا معقول نیست كسى خصم خود را تهدید به كشتن بكند ولى نداند كه چگونه بكشد، مگر آنكه بگوئیم تحیرش در انتخاب آلت و سبب قتل بوده ، و نمى دانسته است از میان ابزار قتل ، كدام را انتخاب كند سرانجام ابلیس كه لعنت خدا بر او باد او را راهنمائى كرد كه با سنگ بر سر برادرش كوفته و به قتلش برساند و در این باب روایات دیگرى از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده كه مضمون آنها قریب به مضمون این روایت است .
این را هم باید دانست كه در این قصه روایات بسیارى هست كه مضمون آنها اختلاف عجیبى با هم دارد و عجیب ترین آن روایتى است كه مى گوید: خداى تعالى گوسفند هابیل را چهل سال در بهشت نگه داشت تا در زمان قربان شدن اسماعیل ، آن را فداى اسماعیل كرد، و به نزد ابراهیم فرستاد، تا به جاى فرزند، آن را ذبح كند.
روایت شگفت آور دیگر اینكه مى گوید: ((هابیل خود را در اختیار قابیل قرار داد تا او را به قتل برساند و به هیچ وجه حاضر نشد دست به سوى برادر خود دراز كند! و این نیز یكى از آن روایات تعجب انگیز است كه مى گوید: از روزى كه قابیل برادرش هابیل را كشت ، خداوند تبارك و تعالى یك پاى قابیل را تا روز قیامت به رانش بست و صورتش را به طرف راست قرار داد تا به هر طرف كه مى رود، صورتش (مانند گل آفتابگردان ) بطرف راست بچرخد و در زمستانها فضائى یخى و به اصطلاح امروزى چند درجه زیر صفر و در تابستان فضائى آتشین بر او مسلط كرد، و هفت فرشته را مامور بر شكنجه دادن او كرد تا اینكه اگر یكى از آن ملكها رفت دیگرى به جایش ‍ بیاید! و روایت دیگر اینكه خداوند قابیل را در جزیره اى از جزائر اقیانوس ‍ به پاها و واژگونه آویزان نموده و به همان حال تا روز قیامت معلق بوده و در عذاب خواهد ماند و این هم روایت تعجب انگیز دیگر كه مى گوید: قابیل پسر آدم با موى دو طرف سرش آویزان به قرص خورشید است و خورشید به هر طرف برود او را با خود مى برد، هم در گرماى تابستانش و هم در زمهریر زمستانش ، و این شكنجه را تا روز قیامت دارد، و چون قیامت شود خداى تعالى او را در آتش دوزخ جاى مى دهد، و آن حدیثى كه مى گوید پسر آدم یعنى آنكه برادر خود را كشت نامش قابیل بود، كه در بهشت متولد شد و آن حدیثى كه مى گوید: آدم وقتى از كشته شدن پسرش هابیل خبردار شد با چند شعر عربى او را مرثیه گفت ، و یا آن حدیثى كه مى گوید: در شریعت خاندان آدم چنین مرسوم بود كه هرگاه انسانى مورد سوء قصد قرار مى گرفت باید خود را بدون هیچ دفاعى و تلاشى در اختیار دشمن خود قرار دهد، و از این قبیل روایاتى دیگر.
پس این روایات كه دیدى و امثال آن ، روایاتى است كه بیشترش و یا همه اش از طرق ضعیف نقل شده ، و با اعتبار صحیح و عقلى و نیز با كتاب خداقرآن كریم نمى سازد، پس بعضى از آنها جعلى است و جعلى بودنش ‍ روشن است و بعضى دیگر تحریف شده است ، و در بعضى موارد ناقل عین عبارت را نیاورده ، بلكه نقل به معنا كرده و در این نقل به معنا دچار اشتباه شده است .
و در درالمنثور است كه ابن ابى شیبه از عمر روایت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرموده : چرا شما مثل هابیل نباشید و نتوانید مانند او وقتى قاتل به سراغتان مى آید همان سخن هابیل را بگوئید و دست روى دست بگذارید و در نتیجه مانند بهترین از آن دو پسر آدم باشید؟ یعنى مانند هابیل باشید، و در نتیجه او در بهشت و قاتلش در آتش شود.
مؤ لف : این روایت از روایاتى است كه امت اسلام را براى روزى كه دچار فتنه شد راهنمائى مى كند و این روایات بسیار است ، كه بیشتر آنها را سیوطى در الدرالمنثورش آورده ، نظیر روایتى كه بیهقى از ابى موسى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نقل كرده كه گفت آن جناب فرمود، شمشیرهاى خود را بشكنید (یعنى در فتنه ) و زه و كمان خود را پاره كنید، و در كنج خانه ها بخزید و مانند بهترین از دو پسران آدم باشید، و باز نظیر روایتى كه ابن جریر و عبد الرزاق از حسن نقل كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: مساله دو پسران آدم مثلى است كه خداى تعالى براى امت زده تا امت راه هابیل را در زندگى پیش بگیرند. و روایاتى دیگر از این قبیل .
و این روایات به ظاهرشان با عقل و اعتبار صحیح درست در نمى آید، و همچنین با روایات صحیحه اى كه دستور دفاع از جان خود و دفاع از حق مى دهد نمى سازد، و چگونه قابل قبول است ، با اینكه خداى تعالى فرموده : ((و ان طائفتان من المؤ منین اقتتلوا فاصلحوا بینهما، فان بغت احدیهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر الله )).
علاوه بر اینكه همه این روایات به اصطلاح در صدد تفسیر و توجیه كلام هابیلند كه چرا گفت : ((لئن بسطت الى یدك لتقتلنى ما انا بباسط یدى الیك لاقتلك )) و اینطور توجیه مى كنند كه هابیل كار درستى كرد كه از خود دفاع نكرد و خواننده به اشكالى كه در آنها است توجه كرد.
و یكى از چیزهائى كه باعث سوءظن آدمى نسبت به این روایات مى شود این است كه از كسانى نقل شده كه در فتنه در خانه على (علیه السلام ) از انجام وظیفه یعنى دفاع از حق على (علیه السلام ) سر باز زدند و از كسانى كه در جنگهاى على با معاویه و خوارج و طلحه و زبیر كناره گیرى كردند، به همین جهت باید اگر ممكن باشد به نحوى توجیه شود، و گرنه مطروح و مردود شناخته شود.
و در درالمنثور است كه ابن عساكر از على (علیه السلام ) روایت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: در دمشق كوهى است كه آنرا ((قاسیون )) مى گویند در آنجا بود كه پسر آدم برادرش را به قتل رسانید.
مؤ لف : اشكالى در این روایت نیست ، به جز اینكه ابن عساكر آن را به طریق كعب الاحبار نقل كرده ، و در این نقل گفته آن خونى كه بر بالاى قاسیون دیده مى شود خون پسر آدم است ، و به طریقه دیگر از عمرو بن خبیر شعبانى نقل كرده كه گفت : من با كعب الاحبار به بالاى كوه دیرالمران بودیم كه ناگهان چشم كعب به دره اى در كوهى افتاد كه آب در ته آن جارى بود، كعب گفت : در اینجا بود كه پسر آدم برادرش را به قتل رسانید و این آب اثر خون اوست كه خدا آن را آیت قرار داده براى همه عالمیان .
(احتمال مى رود عبارت (لجه سائله ) كه در حدیث آمده به معناى آن باشد كه شن روان از كوه سرازیر مى شده ، و چون سرخ رنگ بوده كعب آنرا اثر خون هابیل تعبیر كرده ((مترجم ))).
این دو روایت دلالت دارد بر اینكه در آن نقطه اثرى ثابت بوده كه ادعا شده اثر خون هابیل مقتول است و این سخن به سخنان خرافى شبیه است ، گویا رندى این سخن را از پیش خود انتشار داده تا توجه مردم را به آن نقطه جلب كند، و مردم به زیارتش بروند، و نذوراتى و هدایائى براى آن كوه ببرند، نظیر جاى پائى كه در سنگ درست مى كنند و نامش را قدمگاه مى گذارند، و از آن جمله است قبرى كه در بندر جده در عربستان سعودى قرار دارد، بر سر زبانها افتاده كه اینجا قبر حوا همسر آدم و جده بنى نوع بشر است ، و چیزهائى دیگر نظیر آن .
و در درالمنثور آمده كه احمد و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و ابن جریر و ابن منذر از ابن مسعود روایت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: هیچ خون بنا حقى در بین بشر ریخته نمى شود، مگر آنكه سهمى از گناه آن به گردن پسر آدم است ، چون او اولین كسى بود كه قتل نفس را سنت كرد.
مؤ لف : این معنا نیز به غیر از طریق بالا به طرق دیگر هم از شیعه نقل شده و هم از اهل سنت .
و مرحوم كلینى در كافى به سند خود از حمران روایت كرده كه گفت : من به امام ابى جعفر (علیه السلام ) عرضه داشتم معناى این كلام خداى تعالى كه مى فرماید: ((من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض ، فكانما قتل الناس جمیعا)) چیست ؟ و چگونه كشتن یك نفر مثل كشتن همه مردم است ؟ فرمود: معنایش این است كه او را در جائى از جهنم جاى مى دهند كه در آنجا عذاب به منتها درجه است ، جائى است كه اگر كسى همه مردم را بكشد نیز در آنجا كیفر مى بیند، عرضه داشتم : حال اگر قاتل بعد از قتل اولش مجددا فردى دیگر را به قتل برساند چطور؟ فرمود: همان عذابش مضاعف مى شود.
مؤ لف : مثل این روایت را صدوق نیز در كتابش معانى الاخبار از حمران نقل كرده ، و اینكه حمران پرسید: ((حال اگر فردى دیگر به قتل برساند)) اشاره است به اشكالى كه قبلا بیانش گذشت ، كه لازمه آیه شریفه مساوى بودن كیفر یك قتل با كیفر چند قتل است ، و امام (علیه السلام ) پاسخ داده به اینكه : همان عذابش مضاعف مى شود در اینجا ممكن است كسى اشكال كند كه پاسخ امام (علیه السلام ) رفع ید از مساواتى است كه آیه به آن حكم كرده ، آیه مى فرماید كشتن یك نفر مساوى با كشتن جمیع است ، و روایت مى فرماید مساوى نیست ، لیكن این اشكال وارد نیست ، براى اینكه تساوى منزلت كشتن یك نفر به منزله كشتن همه بودن مربوط است به سنخ عذاب نه به مقدار آن ، و به عبارت روشن تر: ((قاتل یك نفر و قاتل جمیع هر دو در یك جا از جهنم قرار دارند))، ولى قاتل بیش از یك نفر عذابش مضاعف مى شود، و لذا در روایت فرموده : ((جائى است كه اگر كسى همه مردم را بكشد نیز در آنجا كیفر مى بیند)).
شاهد بر گفتار ما روایتى است كه عیاشى در تفسیر همین آیه از حمران از امام صادق (علیه السلام ) آورده كه امام (علیه السلام ) فرمود: منزلت و مرحله اى در آتش هست كه شدت عذاب اهل آتش همه بدانجا منتهى مى شود و قاتل را در آنجا جاى مى دهند حمران مى گوید: پرسیدم حال اگر دو نفر را كشت چطور؟ فرمود: مگر نمى دانى كه در جهنم منزلتى كه عذابش ‍ شدیدتر از آن منزلت باشد وجود ندارد؟ آنگاه فرمود: عذاب قاتل در این منزلت به مقدار قتلى كه كرده مضاعف مى شود. پس این جمعى كه امام (علیه السلام ) بین نفى و اثبات كرد چیزى جز همان توجیهى كه ما براى روایت آوردیم نیست و آن این است كه اتحاد و تساوى در مقدار عذاب نیست ، بلكه در سنخ عذاب است كه كلمه ((منزلت )) به آن اشاره دارد و اما اختلاف در شخص عذاب و خود آن شكنجه اى است كه قاتل مى بیند.
شاهد دیگر بر گفتار ما فى الجمله روایتى است كه در همان كتاب از حنان بن سدیر از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده ، كه در ذیل جمله : ((من قتل نفسا فكانما قتل الناس جمیعا))فرمود: در جهنم گودالى است كه اگر كسى همه مردم را مى كشت در آنجا جاى مى گرفت ، و اگر یك نفر را هم مى كشت باز در آنجا عذاب مى دید.
مؤ لف : در این روایت آیه شریفه نقل به معنا شده ، و عین عبارت آیه نیامده .
و در كافى به سند خود از فضیل بن یسار روایت آورده كه گفت : من به امام ابى جعفر (علیه السلام ) عرضه داشتم : این جمله در كلام خداى عزوجل چه معنا دارد كه مى فرماید: ((و من احیاها فكانما احیا الناس جمیعا)) فرمود: منظور كسى است كه انسانى را از سوختن و غرق شدن نجات دهد، عرضه داشتم : آیا شامل كسى هم مى شود كه انسانى را از ضلالتى نجات دهد، و به راه راست هدایت كند؟ فرمود: این بزرگترین تاویل براى آن است .
مؤ لف : این روایت را شیخ نیز در امالى خود و برقى در محاسن خود از فضیل از آن جناب روایت كرده اند، و روایت را از سماعه و از حمران از امام صادق (علیه السلام ) آورده اند، و مراد از اینكه نجات از ضلالت تاویل اعظم آیه باشد، این است كه تفسیر كردن آیه به چنین نجاتى دقیق ترین تفسیر براى آن است ، چون كلمه تاویل در صدر اسلام بیشتر به معناى تفسیر استعمال مى شده ، و مرادف آن بوده است .
مؤ ید گفتار ما روایتى است كه در تفسیر عیاشى از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام ) آمده در آن روایت محمد بن مسلم مى گوید: من از آن جناب از تفسیر آیه : ((من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جمیعا)) پرسیدم ، فرمود چنین كسى در آتش منزلگاهى دارد، كه اگر همه مردم را هم مى كشت باز جایش همانجا بود، چون جائى دیگر كه عذابش بیشتر باشد نیست ، پرسیدم معناى جمله بعدى چیست كه مى فرماید: ((و من احیاها فكانما احیا الناس جمیعا))؟ فرمود منظور كسى است كه مى تواند شخصى را بكشد ولى نكشد، و یا شخصى است كه كسى را از غرق و سوختن نجات دهد و از همه اینها بزرگتر و اعظم كسى است كه شخصى را از ضلالتى به سوى هدایت بكشاند.
مؤ لف : منظور از اینكه فرمود: ((او را نكشد)) این است كه بعد از آنكه ثابت شد كه مى تواند او را بكشد مثلا حاكم حكم به قصاص كرد او از قصاص صرف نظر نموده باشد.
و در همان كتاب از ابى بصیر از امام باقر (علیه السلام ) روایت شده كه ابو بصیر گفت از آن جناب از معناى جمله : ((و من احیاها فكانما احیا الناس ‍ جمیعا)) پرسیدم ، فرمود: یعنى كسى كه انسانى را از كفر بیرون كند و به ایمان در آورد.
مؤ لف : این معنا در روایات بسیارى كه از طرق اهل سنت نقل شده نیز آمده .
و در مجمع البیان است كه از امام ابى جعفر روایت شده كه فرمود: منظور از مسرفون كسانى هستند كه حرامهاى خدا را حلال مى شمارند، و خونها مى ریزند.

وبلاگ آشـــــــــوب

همــــــه چـــــی بــــرای همــــــه چـــــی